چادر الوان

 

ساعت شش بود استاد سياسي وارد كلاس شد. شاگرد ها به چوكي ها جابه جاشدند استاد پكولش را از سر برداشت مو هاي ماش و برنجش شقه شقه بدو طرف سرش ريخت. به چوكي لم داد گفت:

-         مانده شدم آمدم راي دادم تا اينجا آمدم دير شد

ساعت شش بود و ادامه داد:

-         گفت امروز تحليل آزاد است موضوع تحليل سياسي را از اخبار مي گيريم.

تلويزيون را روشن كرد خبر ساعت شش گفت:

-         امروز يك جوان قندهاري خواست در پارك، كنار گل عكس بگيرد منفجر شد!

استاد پيچ تلويزيون را بست دماغش را بالا داد حس تحليل به خود گرفت:

-         نظر كنين خوب سي كنين افغاني ها نيرنگ مي كنند پا كستان ر مي خواهند بد نام كنند

در آن حين صداي انفجار مدرسه را لرزاند صدا از ميان مردم بود در كنار صندوق راي گيري!

همه بيرن دويدند جمعيت دور صندوق راي گيري به زمين خورده بود خوشه هاي خون به زمين نشسته بود چادر دختر استادهم الوان شده بود يكي از شاگردان گفت:

-         استاد ماهم نيرنگ مي كنيم!

استاد بهت زده بود ازگوشه چشمش اشك غلتيد.