پیر چنگی، کور جنگی
آن شنید ستی كه در عهد عمر
بودپیر چنگی با كر و فر
مولوی
امروز قلمم ارنگ می خرامد. شاید علتش این باشد در مورد یک قضیه ای دست و پا گیر نوشته می راند. به هر حال چند روز است که قلم را از شاخه های گونا گون و شلوغ روز گار و شاید هم تنبلی کشیدم و به جلگه سپید و پرندین کاغذ یله نمودم. همیشه نوشتن در عین شیرینی برایم تلخ و درد ناک بوده! بخصوص اگر کشورت زیر پوتین هفتاد گونه « سرباز » با شد به این بهانه که طالب جماعت را بروبد آن نشد که هیچ، معده سیاسی پاکستان تر کید و عالم و آدم را آلوده کرد مثلا یک بن لادن کشته شد صدنوع گروهک و بن لادن دیگر سر بر آوردند! بلا تو هین نگو زمین تر کید بدر شد کله خر.
گویند گل به مویتان، سگ فلان آدم آزار، فلج شد صاحب مردم آزار آن حیوان را، به زنبیل نهاده خلق الله را دنبال می کرد. این جماعت جوکی (دولت مردان پاکستان ) از هند فرار می کنند در افغانستان طالب تهوع دارند از آمریکا دلار، ویار؛ در یافت می کنند. در این گیر و دار جنگ زر گری دنیارا اگر آب ببرد خواجه کاخ کابل را خواب می برد! حیف آن قوچ بره سرمست قره گل افغان،که پوستش بر تارک کرزی جناب، می درخشد.
صاحب دلی، یل دوران محمود غزنوی را در رو یا دید که در پیکر استخوانی وی دو دیده سالم می درخشد چالاک و مضطرب به هر جوی و جلگه زرین افغانستان می بیند! معبران از تعبیر و تاویل « رویا » باز ماندند.
یک رند صحیح الکلام نمودار شد سخنی سُفت که خوشایش همه را بر انگیخت؛ گفت:
- هنوز نگران است که ملکش با دیگران است.
ای کاش جلا لت مآب ما کرزی هم به اندازه مرده محمود غزنوی غیرت داشت حالاچند پگاهی از عاشورای کابل نمی گذرد که دولت افغانستان برای طالبان فرش قرمز پهن کرده و بنا است با اعراب یاغی لاس سیاسی بزند پز و پرستژ دموکراسی بگیرد و مذاکره نماید!
با این همه باید پرسان کرد عامل این حرمان ها چیست؟
به زعم این نبشته دو عامل بشتر تن نمای می کند یا خود را نشان می دهد:
1. غنای جهل بدین معنی موسیقی شهوت ناک.
2. کور پذیری و گرایشی به خرافات.
در مورد اولی جریان تجربی پسا طالبان است که بعد از آنها سال هشتاد و چهار سفری به افغانستان و سلوک؛ در سالنگ داشتم را ننده موتر آهنگ انکر را چالان کرده بود و من سخت به ستوه آمده بودم! در رسانه های کشور هم دیدم با یک موسیقی تهی از دانش مواجه شدم. این نوع موسیقی فزاینده اوهام و اخوال است.
به جای این که حقیقت فر هنگ را بالا ببرد سایه فر هنگ را به دروغ بالا بر ده باز به سقوط می اندازد. یا بدل مردم را بالا برده به دنیای از خلا و نا امیدی و یاس رها می کند اسلام د رزم و بزم سمع را از همسایگی با غنا بر حذر میدارد چه که غنا؛ غم آفرین، هم سایه ایست.
در شاخه دوم با ید این عیان را بیان کرد که افغان جماعت باکوران کَرَم دارند و از بینایان و خرد ور زان گریزانند. به گونه ای که رمان « کوری » اثر ساراماگو را تداعی می کند.
داستان از ترافیک چهارراه شروع میشود. رانندهی اتومبیلی به ناگاه دچار کوری میگردد. به فاصلهی اندکی، افراد دیگری که همگی از بیماران یک چشمپزشک میباشند، دچار کوری میشوند. پزشک با معاینهی چشم آنها درمییابد که چشم این افراد کاملاً سالم است، اما آنها هیچ چیز نمیبینند. جالب آن است که بر خلاف بیماری کوری که همه چیز سیاه است، تمامی این افراد دچار دیدی سفید میشوند.
پزشک میفهمد که این نوع کوری است، که به چشم ارتباطی پیدا نمیکند. از طرف دولت، تمامی افراد نابینا را جمعآوری و در یک آسایشگاه اسکان داده میشوند. پزشک نیز خود دچار این بیماری میشود. پلیس برای جلوگیری از شیوع بیماری، پزشک را نیز روانهی آسایشگاه میکند. همسر پزشک نیز به دروغ اذعان به کوری مینماید تا بتواند در کنار شوهرش باشد. آنها به آسایشگاه ذکر شده برده میشوند. در آن آسایشگاه تمامی افراد نابینایند. نیروهای امنیتی برای افراد غذا تهیه میکنند، اما برای عدم سرایت کوری به آنها، تنها غذاها را تا درب آسایشگاه حمل میکنند. نابینایان برای تقسیم غذا با هم درگیر میشوند. کم کم خوی حیوانی افراد در این وضعیت فلاکتبار بروز میکند. کثافت، فحشا و ... آسایشگاه را فرا میگیرد. عدهای از کورها، تحویل غذا را به دست میگیرند و غذا را به افراد دیگری میفروشند. کورها برای زنده ماندن از تمامی چیزهای باارزش خود میگذرند تا به جایی میرسد که افراد زورگیر از کورها زنهایشان را طلب میکنند.
همسر پزشک که نابینا نشده، شاهد تمامی این مسائل است. زن دکتر عاشقانه سعی در بهبود وضعیت هر یک از افراد مینماید، اما به هیچ عنوان اجازه نمیدهد کسی از نابینا نبودن او اطلاعی به دست آورد، حتی خود پزشک.
همسر پزشک همراه با دیگر زنان برای تهیهی غذا به اتاق زورگیران میرود. همسر پزشک شاهد این واقعه است. او به اتاق میرود و با قیچی کوچکش برمیگردد و گلوی رئیس زورگیران را میدرد. آسایشگاه به هم میریزد، آتش میگیرد و نابینایان به بیرون میریزند. متوجه میشوند که تمامی شهر و کشور نابینا شدهاند. همه جا خالی است، خانهها، شهر و ... مردهها و کثافت شهر را فرا گرفته. باران شدیدی میبارد. گروههای نابینایان برای غارت غذا در شهر پرسه میزنند. همسر پزشک نیز همراه گروهی شده که شامل: مرد اول در ترافیک، دختر کوری با عینک آفتابی، پیرمردی یکچشم، خود پزشک، یک پسربچه و یک سگ در شهر شروع به پرسه زدن میکنند. در جستجوی غذا تمامی شهر را میگردند. زن دکتر برای افراد غذا پیدا میکند تا زنده بمانند.
عدهای از نابینایان در کلیسا جمع شدهاند تا به ترس خود غلبه کنند. زن دکتر به آنها ملحق میشود. در آنجا متوجه چیز عجیبی میشود. چشم تمامی مجسمههای ملائک و داخل کلیسا با دستمال سفید بسته شده است. زن دکتر متوجه میشود مشکل نابینایی جامعه انسانی از کلیسا نشئت گرفته است. او دستمال چشم ها را باز میکند و از کلیسا همراه با گروه خود راهی منزل خودشان میشود. مردم به مرور بینا میشوند و حمام میکنند و پاک میشوند. در پایان زن دکتر که خود منجی جامعه است،از دکتر میپرسد چرا کور شدیم؟ دکتر جواب میدهد نمیدانم، اما شاید روزی بفهمیم. زن دکتر جواب میدهد میخواهی نظر مرا بدانی؟ من فکر میکنم ما کور نشدیم، ما کور هستیم، کور اما بینا، کورهایی که میتوانند ببینند، اما نمیبینند. یا نمی خواهند ببنند!این قصه گوی از زندگی افغانی نوشته شده! می بینیم؛ نمی بینیم نمی خواهیم ببنیم باز صدای پای ملاعمر می آید بی عار و بی خیال چشم هامان را بسته ایم که کاظمی در آن دوره سلطه و ستم سرود:
این شهرِ بی تنفّس لَت خوردة چه قومی است ؟
یک سو ستاره زخمی ، یک سو پرنده در گور
گفتی که جهل جانکاه پوسیدة قرون شد
بوجهل و بولهب ها گشتند گَنده در گور
اینک ببین هُبل را، بُت های کور و شَل را
مردان تیغ بر کف ، زن های زنده در گور
جبریل اگر بیاید از آسمان هفتم
می افکنندش این قوم ، با بال ِ کنده در گور
گفتند; گُل مرویید، این حکم ِ پادشاه است
چشم و چراغ بودن ، روشن ترین گناه است
حدّ شکوفه تکفیر، حکم بنفشه زنجیر
سهم سپیده تبعید، جای ستاره چاه است
آواز پای کوکب در کوچه ها نپیچد
در دست ِ شحنه شلاّ ق همواره روبه راه است
مغز عَلَم به دوشان تقدیم مار بادا
وقتی که کلّه ها را خالی شدن کلاه است
ناچار گُل مرویید، از نور و نی مگویید
وقتی به شهر کوران ، یک چشمه پادشاه است
شهری که این چنین است ، بی شهریار بادا
یعنی که شهریارش رقصان ِ دار بادا
این لشکر کور خدا و برادران نارازی حاکم کابل قدم به قدم آقای کرزی را به سوی سرنوشت داکتر نجیب الله می برد
از زاویه دیگر
مثلا در تاریخ حزب وحدت اگر درنگ کنیم این سوال می آید که استاد مزاری مثله شدن و ذوب شدن حزب را نمی دید؟ یا خود را به ندیدن می زد؟ چگونه شد استاد از کنار تاریخ بچه سقا بی عبرت عبور کرد!
در این میان استاد اکبری را داریم که حزب را نیک نقد می کند حکایت و شکایت را دقیق به گوش تاریخ نجوا می کند تاراه آیندگان صاف باشد. اما آیت الله فاضل برعکس چهره یک سید ساکت را دارد آرام، صبور در یا سینه میان ملتش می خرامد چراکه خوب میداند جهل مردم حلاج و آیت الله شیخ فضل الله نوری را به دار برده و سقراط را جام شوکران نوشانده. وی هم نوشید بی سر و صدا، چنان كه خوی بزرگان است1
خلاصه حزب وحدت، شیرین تشکیل شد ولی شیره نداشت محصولش سر خوردگی بود و کوری سیاسی. می طلبد نسل جوان گردنه های تاریخ کشور، را به پژو هش بگیرند تا از خطر و مرض مضمن کوری برهند.
نتیجه
در هر جامعه ای افراط، تفریط، نبود شفافیت، مصلحت اندیشی، جمود، تملق، رفیق بازی و چاپلوسی زیر بگیرد و ریشه بدواند مر دم دچار کوری سیاسی اجتماعی می شوند. و فرهنگ فساد فربه می شود چنان که شاخصه های این نوع عدم دید در میانه ای این متن آمده است. نمو نه اش در لوند های ( تنبل های ) سلطان محمود یاد شده! سلطان را گویند لوند های ملکش را به کاه دانی جمع نمود کاه دود کرد یکی از ناراحتی فر یاد بر آورد دیگری گفت:
- از سوی من هم سخن کن. و داد بزن
به سلطان معلوم شد که آن یکی لوند ترین است. در یک چنین جمعه ای دانش گرای و تغییر عیب حساب می شود. پوچی و بی هنری ارزش و صفت شمرده می شود در این جامعه کور جنگی ملا عمر ها است و پیران چنگی در سانه ها سر می رسند! با دنبره ای در بغل. دانش و ارزش در تبعید است.
- صاحب این قلم یک بار آقارا در مشهد مقدس دیده بود. به سبکی نسیم راه می رفت چشمان در یا کیش و آبی گون داشت که هاله ای از حیا احاطه اش کرده بود. بعد ها همان نگاه را به آیت الله محسنی دید با این تفاوت که ابر وانش تیغه بال عقاب را در آغاز پر واز تداعی می کرد! اما در امام خمینی عین لشدبد می شد به گونه ای که باهر نگاهش هزار شیطان بزرگ رم می کرد!