چادر الوان

 

ساعت شش بود استاد سياسي وارد كلاس شد. شاگرد ها به چوكي ها جابه جاشدند استاد پكولش را از سر برداشت مو هاي ماش و برنجش شقه شقه بدو طرف سرش ريخت. به چوكي لم داد گفت:

-         مانده شدم آمدم راي دادم تا اينجا آمدم دير شد

ساعت شش بود و ادامه داد:

-         گفت امروز تحليل آزاد است موضوع تحليل سياسي را از اخبار مي گيريم.

تلويزيون را روشن كرد خبر ساعت شش گفت:

-         امروز يك جوان قندهاري خواست در پارك، كنار گل عكس بگيرد منفجر شد!

استاد پيچ تلويزيون را بست دماغش را بالا داد حس تحليل به خود گرفت:

-         نظر كنين خوب سي كنين افغاني ها نيرنگ مي كنند پا كستان ر مي خواهند بد نام كنند

در آن حين صداي انفجار مدرسه را لرزاند صدا از ميان مردم بود در كنار صندوق راي گيري!

همه بيرن دويدند جمعيت دور صندوق راي گيري به زمين خورده بود خوشه هاي خون به زمين نشسته بود چادر دختر استادهم الوان شده بود يكي از شاگردان گفت:

-         استاد ماهم نيرنگ مي كنيم!

استاد بهت زده بود ازگوشه چشمش اشك غلتيد.

 

 

ميش هاي سر در پيش!

    بود نبود چكار داري كجابود يك بزك چيني بود دو شاخ بالاي بيني بود. شاخهايش را آمريكا تيز كرده بود تا بتواند از الول و بلول يا ميش هاي سر در پيش، يا همين سياست مداران بي آزار و خوب ما دفاع كند!

    يك روز بزك چيني به الول و بلول گفت: بچه هاي من ده سال گذشت شما نه بال كردين و نه شاخ! خدا شمارا از من بگيرد الو و پلو شوين زير كاسه خَو شوين عين برف اَو شوين. اگر پرنده مي شدين بايد پر در مي آوردين اگر چرنده بودين هم يك گپي! برويد كنفرانس تكيو شايد چيزي كماي كردين من هم بروم به كار و بارم برسم

    بزك چيني با شاخ و شنگل پولا دش به مس عينك چسپيد تا شكم چونگ و مونگ تونگ اقوامش را سير كند!

  يك دفعه سرو كله حبه انگور پيداشد وي كه از بس پشمالو و غلچماق بود شاد و خرم هم مي گفتند او سعي مي كرد زبان فارسي را عين پشتو شل و كور كند! ولي فارسي رويين چشم بود و كور ناپزير. خلاصه با اسرار و راهنماي او بناشد بلول ميان مردم سخنراني نمايد در آنجا گپاي كلان كلان بزند:

-         من اگر گرگ باشم همسايه هارا يك لقمه پاك مي كنم آمريكا را با همين موي سرم خفه مي كنم.

كلاه را از سرش برداشت كه تاس تاس بود مردم غش و غش خنديدند بعد سوار هوا پيماشدند تا تكيو بروند از آن بالا چشمشان به هند افتاد. بلول بادي به گلو زد فيلش ياد هندوستان كرد روشنفكري اش شكوفا شد. گفت:

-         عجب مردم صوفي شيوه و به همديگر مهربان هستند اما آن طرفشان پاكستان با سياست مداران هزار چهره، كودتاي، مفسد، الكذاب، دخالت گر، گدا و گودور. مانده ام ميان هند و پاكستان. يك مردم و اين همه تفاوت!

حبه انگور هم باد انداخت و سر فه پراند:

-         هي هي مالوم اس براي كه در هند گاندي و جواهر و لعل بزرگي كرده در پاكستان دايم پف و پوچ بوده با پف و پوچ ملت تشكيل نمي شود اگر مي شد درافغانستان به اين ده سال كم زماني نيست امنيت و رفاه نسبي مي آمد.

بلول رخ را به بلوا بست و دندانهاش را قژ و قژ خاييد چند جمله جويده بيرون داد:

-         اي وهابي احمق سوته؛ تو به فارسي بد گفتي يا من! تو مردم ره چوته چوته كردي باز زبانت دراز است.

با كلاه قره گولش به دهن او زد دندانهاي وي مانند  دانه پنبه شد! الول كه ساكت بود عين فنر پريد:

-         جنگ موقوف در تكيو عليلانه راه مي رويم هر كسي كه ديديم سرخَم مي كنيم خم خمك راه مي رويم

تصوير آنهارا از كنفرانس تكيو در ژاپان، تلويزيون بلخ پخش كرد يكي از شاگرد هاي دانشگاه بلخ، دادزد اين ميش هاي سر در پيش را بنگريد. استادش توضيح داد:

-         هروقت مردم ما دل به سياست بستند بسته شدند! هر وقت دل به فرهنگ دادند تازه و آزاده شدند ما و شما اولين آسيايي بوديم كه فرهنگ آزادي را آورديم هزار نكته باريكتر ز مو اين جاست.

تانگردي آشنازين پرده رمزي نشنوي

گوش نامحرم نباشد جاي پيغام سروش

براي همين بايد سعي كرد به افراد فرهنگي و صادق راي ريخت.رو كرد به عكس علامه بلخي كه در كلاس دانشگاه بلخ آويزان بود و ميان مردم سخنرني مي كرد. استاد گفت:

خاك سيه بر سر او كز دم تو تازه نشد

ما، ده ها؛ اين گونه شخصيت داشتيم به عللي كار مان به اينجا كشيد بچه ها كار فرهنگي را جدي بگيريد. لحظه بعد خبر نگار ورود الول و... را به كشور گذارش داد كه چون ميش هاي سر به پيش مي آمدند!

بابا ريشك

اولين كاري كه كرد، دمش را پيچاند بالاپوش پدرش را پوشيده بود لبهاي لباس، به زمين كشال مي شد. از بس تُخس و تك رو بود هميشه لباس كلان هاره مي پوشيد شايد اقتضاي سن و سالش بود با اينكه بيست و پنج ساله شده بود ولي قدش يك قيله بود براي همين بالا پوش را دٌم و دامنش را بالا زد عين اسب شيهه كشيد تو سن وار يرغه كرد.

    شوخي و خيز برداشتن عادتش بود در كودكي پشمالو بود در ده سالگي ريش دار شد! به مكتب كه بردند از دست آخوند فرار كرد هر جاكه مي ديدي پيدا مي شد غروب ها جلو گله بز كمين مي كرد بزها وقتي مي آمد حمله مي كرد بز هاي شير آور را نشانه كرده بود همان را مي گرفت به زمين مي زد پستانش را هوا مي كرد خودش را روي سينه مي انداخت لبش را به لاخ مي كرد و مي خورد چند بز را دور مي زد شيرشان را خالي مي كرد اگر چوپان مي ديد سوي آب كن ها فرار مي كرد ريشش هم هميشه بوي بز مي داد.

     محله شان آرام بود غير رعد و برق بهار و شوخي هاي جنگ آميز وي ديگر خبري نبود يك روز كه سيل شديد آمده بود لب سيل رفت تا ماهي بگيرد در همان حين سگ رييس يك ماهي اش را خورد او دويد گوش سگ را گزيد غش غش خنده از مرد و زن اطراف بر آمد سگ قهر كرد صاحب سگ از بزرگان بود لنگي پلويي لباس تترون شير چايي داشت سعي مي كرد با لحن قندهاري صحبت كند با لهجه فاخر گفت:

-        او بچه كلب را آزرده اي برو بيارش

 به باباريشك خدا داد. از اين فرمان خوشحال شد و دويد تا سر چشمه ي بالا  چوبي كوتاه اندازه ي قد و قامت خودش پيدا كرد به پارچه پيچيد عين تفنگ به شانه اش انداخت قيافه ي سربازها را به خود گرفت با تمام توان به در خانه ي كلبي كوبيد از صداي در مردم اطراف خبر شدند او را با همان ريش بلند و قيافه ي سربازي ديدند براي اين كه مردم حساب كار خودشان را بكنند و ديگر او را به نام بد نخوانند داد زد :

آي كلبي بيا بيرون نيايي خودم مي آيم گپ رئيس امر است ، امر ، امر است نه كچالو

 از داد و بيداد او خواب قريه پريد . زير گوش همديگر پچپچه كردند :                        - اين بلاي خدارا بنگريد با اين كارش كفن مي فروشد اين چه خطرناك شده كلبي با كفش هاي گشاد كپ كپ كنان آمد :

-        بلي صاحب خير باشد

 به كلبي ديگر مهلت سخن نداد با همان قهر و زهر با چوب پارچه پيچ شانه اش به فرق كلبي كوبيد . چند خوشه خون شترك زد . چشم كلبي سياهي رفت به زمين خورد باز بلند شد . با همان حال راه خانه ي بزرگ محله را در پيش گرفت نيمه هاي كوتل نشست تادم تازه كند بابا ريشك ازدستش كشيد كشان كشان اورا رساند به خانه رييس وقتي رئيس كلبي را با آن قيافه ديد رنگ به رنگ شد و گفت:

- چه شده چرا سرت... ؟

- صاحب سربازتان مرا زده با پشت همان تفنگ شانه اش

-  به اين چه كار داشتي ؟ چرا زدي ؟

- خودتان گفتيد برو كلبي ره بيار!

- او جانه مرگ شوي گفتم كلب را بيار نه كلبي را . كلب يعني سگ

همان سگي كه زدي از گوشش گزيدي قهر كرده

 بابا ريشك تا فهميد اشتباه كرده خودش را به كوچه انداخت سوي باغ هاي پايين محله فرار كرد كسي او را پيدا نكرد يك ماه تمام به كوه ها گشت . با چوپان ها رفيق شد . از غذاي آن ها استفاده مي كرد.

                                            ***

خبر را شنيد خبري كه وي را به فكر انداخت آن همين بود كه تگاب را طالب گرفته. برود يا نرود چند روز فكرش بود. دله به دريازد و به تگاب آمد بار اول بود كه طالبان را مي ديد هم ريش بودند و هر ريش دار را به عنوان كار گذار رب متعال ؛ روي زمين قبول داشتند براي همين وي را احترام كردند باباريشك منگ و محو شده بود او را به قومنداني بردند در قومنداني دم پايش بلند شدند يك لحظه زير و رو شد باز به خود استوار شد.

    جلسه كه تمام شد آمد بيرون ديد يكي سرباز ها بلند مي خندد شمر ده و با لفظ و قلم گفت:

-        امروز اول محرم اس نعره شاد مزن هر كس احترام كربلا را ندارد او كلب اس

مولوي ديگر، دانسته ندانسته تاييد كرد! باباريشك به خودش اميد وار شد بيني اش را با دستمال گرفت گلو خالي كرد با خودش گفت قريحه خدادادي است الف به جگرم نيست با ملا پهلو مي زنم! رفت كه لباس عوض كند خانه شان كسي نبود از طالبا ن فراري بودند. تن و توشش را شست لباس به بر كرد ريشش را چرب كرد محاسن مشكي اش مانند يك خوشه انگور سياه خوش تركيب مي نمود شمرده گام و آرام راه قومنداني را در پيش گرفت ميان كوچه يك نفر طالب را در حال گزمه ديد نزديك رفت يك خس را از ريش او برداشت:

-        دام ا... دام خدا است ريش دام ا... دام فرشته هاس كسي كه ريش ره احتياط نكنه كلب اس.

 طالب از ريش براق و بلند او پي برد كه بايد آدم كلان باشد لغت «كلب» هم به ابهت آن افزود!

   فرداي آن روز مسؤليت بيست نفر را به او دادند ميان افراد تحت امرش عين كلان ها مي خراميد طالب خطا كار را با فحش كلب تنبه مي كرد. روز هشتم محرم شد بناشد طالبان چندين نفر از زندانيان جنگي را در منظر عام تير باران كنند او خودش را به معركه رساند تا در آمد ميان جمعيت استاد و شروع كرد:

-        اي عيالان خدا، هشت محرم؛ خدا موجودي داره هشت پا جواب اورا در قيامت چه مي گوين! امروز، روز نواسه نبي اسلام اينه بگذارم اينه بگيرم، در كربلا چه گذشت غلغله ي علقمه را شنيده اي؛ اي طالب! مه توره چه بگوم پيسه توره كلب نكنه!

      به ريشش دست كشيد ادامه داد:

-        در كربلا يك رقم كلب بودند يك رقم آدمها ديگر كاسب بودند حبيب اولاد مظاهر حبيب ا... شد يك عده هم كلب شد. اُشتُك شش ماهه حسين مثل برگ بيد از تشنگي خوشك شده بود اَو فرات مثل همين اَو حوض نزديك بود.

كمي درنگ كرد طالبان زل زده بودند به متهمين ديد آنها از شنيدن طفل شش ماهه چشم بندشان تر شده بود و اشك مي ريختند. گلو تازه كرد:

-        زمان رسول ا... امت اسلام باغ بي زاغ بود بعد از او جنگل شد در جنگل همه نوع جَنَور هس و كلب هم زياد اس عباس ميان آن همه كلب مشك بر دوش پي اَو آمده بود. (متهمين از اين روضه به زمين پهن شدند و هق هق گيريه كردند فرمانده طالب هم نم نم ديده داشت) اَو مشك، بدوش عباس بود با ديدن لبان خشك كودك از خجالت اَو به زمين ريخت عباس ابوالفيض هم تاب ديدن آن صحنه را نداشت تير ها به ياري چشمش ...

به زمين نشست و عين مردم مويه كرد باز ادامه داد لحظه بعد فرمانده طالب را ديدند در حال گريه دست زندانيان را باز مي كرد.

     

                          

پیر چنگی، کور جنگی                                                

                                                                                          آن شنید ستی كه در عهد عمر        

                                                                           بودپیر چنگی  با كر و فر

مولوی

امروز قلمم ارنگ می خرامد. شاید علتش این باشد در مورد یک قضیه ای دست و پا گیر  نوشته می راند. به هر حال چند روز است که قلم را از شاخه های گونا گون و شلوغ روز گار  و شاید هم تنبلی کشیدم و به جلگه سپید و پرندین کاغذ یله نمودم. همیشه نوشتن در عین شیرینی برایم تلخ و درد ناک بوده! بخصوص اگر کشورت زیر پوتین هفتاد گونه « سرباز » با شد به این بهانه که طالب جماعت را بروبد آن نشد که هیچ، معده سیاسی پاکستان تر کید و عالم و آدم را آلوده کرد مثلا یک بن لادن کشته شد صدنوع گروهک و بن لادن دیگر سر بر آوردند! بلا تو هین نگو زمین تر کید بدر شد کله خر.

گویند گل به مویتان، سگ فلان آدم آزار، فلج شد صاحب مردم آزار آن حیوان را، به زنبیل نهاده خلق الله را دنبال می کرد. این جماعت جوکی (دولت مردان پاکستان )  از هند فرار می کنند در افغانستان طالب تهوع دارند از آمریکا دلار، ویار؛ در یافت می کنند. در این گیر و دار جنگ زر گری دنیارا اگر آب ببرد خواجه کاخ کابل را خواب می برد! حیف آن قوچ بره سرمست قره گل افغان،که پوستش بر تارک کرزی جناب، می درخشد.

           صاحب دلی، یل دوران محمود غزنوی را در رو یا دید که در پیکر استخوانی وی دو دیده سالم می درخشد چالاک و مضطرب به هر جوی و جلگه زرین افغانستان می بیند! معبران از تعبیر و تاویل « رویا » باز ماندند.

یک رند صحیح الکلام  نمودار شد سخنی سُفت که خوشایش همه را بر انگیخت؛ گفت:

-         هنوز نگران است که ملکش با دیگران است.

ای کاش جلا لت مآب ما کرزی هم به اندازه مرده محمود غزنوی غیرت داشت حالاچند پگاهی از عاشورای کابل نمی گذرد که دولت افغانستان برای طالبان فرش قرمز پهن کرده و بنا است با اعراب یاغی لاس سیاسی بزند پز و پرستژ دموکراسی بگیرد و مذاکره نماید!

با این همه باید پرسان کرد عامل این حرمان ها چیست؟

      به زعم این نبشته دو عامل بشتر تن نمای می کند یا خود را نشان می دهد:

1.      غنای جهل بدین معنی موسیقی شهوت ناک.

2.      کور پذیری و گرایشی به خرافات.

در مورد اولی جریان تجربی پسا طالبان است که بعد از آنها سال هشتاد و چهار سفری به افغانستان و سلوک؛ در سالنگ داشتم را ننده موتر آهنگ انکر را چالان کرده بود و من سخت به ستوه آمده بودم! در رسانه های کشور هم دیدم با یک موسیقی تهی از دانش مواجه شدم. این نوع موسیقی فزاینده اوهام و اخوال است.

به جای این که حقیقت فر هنگ را بالا ببرد سایه فر هنگ را به دروغ بالا بر ده باز به سقوط می اندازد. یا بدل مردم را بالا برده  به دنیای از خلا و نا امیدی و یاس رها می کند اسلام د رزم و بزم سمع را از همسایگی با غنا بر حذر میدارد چه که غنا؛ غم آفرین، هم سایه ایست.

        در شاخه دوم با ید این عیان را بیان کرد که افغان جماعت باکوران کَرَم دارند و از بینایان و خرد ور زان گریزانند. به گونه ای که رمان « کوری » اثر ساراماگو را تداعی می کند.

داستان از ترافیک چهارراه شروع می‌شود. راننده‌ی اتومبیلی به ناگاه دچار کوری می‌گردد. به فاصله‌ی اندکی، افراد دیگری که همگی از بیماران یک چشم‌پزشک می‌باشند، دچار کوری می‌شوند. پزشک با معاینه‌ی چشم آنها درمی‌یابد که چشم این افراد کاملاً سالم است، اما آنها هیچ چیز نمی‌بینند. جالب آن است که بر خلاف بیماری کوری که همه چیز سیاه است، تمامی این افراد دچار دیدی سفید می‌شوند.

پزشک می‌فهمد که این نوع کوری است، که به چشم ارتباطی پیدا نمی‌کند. از طرف دولت، تمامی افراد نابینا را جمع‌آوری و در یک آسایشگاه اسکان داده می‌شوند. پزشک نیز خود دچار این بیماری می‌شود. پلیس برای جلوگیری از شیوع بیماری، پزشک را نیز روانه‌ی آسایشگاه می‌کند. همسر پزشک نیز به دروغ اذعان به کوری می‌نماید تا بتواند در کنار شوهرش باشد. آنها به آسایشگاه ذکر شده برده می‌شوند. در آن آسایش‌گاه تمامی افراد نابینایند. نیروهای امنیتی برای افراد غذا تهیه می‌کنند، اما برای عدم سرایت کوری به آنها، تنها غذاها را تا درب آسایشگاه حمل می‌کنند. نابینایان برای تقسیم غذا با هم درگیر می‌شوند. کم کم خوی حیوانی افراد در این وضعیت فلاکت‌بار بروز می‌کند. کثافت، فحشا و ... آسایشگاه را فرا می‌گیرد. عده‌ای از کورها، تحویل غذا را به دست می‌گیرند و غذا را به افراد دیگری می‌فروشند. کورها برای زنده ماندن از تمامی چیزهای باارزش خود می‌گذرند تا به جایی می‌رسد که افراد زورگیر از کورها زن‌هایشان را طلب می‌کنند.

همسر پزشک که نابینا نشده، شاهد تمامی این مسائل است. زن دکتر عاشقانه سعی در بهبود وضعیت هر یک از افراد می‌نماید، اما به هیچ عنوان اجازه نمی‌دهد کسی از نابینا نبودن او اطلاعی به دست آورد، حتی خود پزشک.

همسر پزشک همراه با دیگر زنان برای تهیه‌ی غذا به اتاق زورگیران می‌رود. همسر پزشک شاهد این واقعه است. او به اتاق می‌رود و با قیچی کوچکش برمی‌گردد و گلوی رئیس زورگیران را می‌درد. آسایشگاه به هم می‌ریزد، آتش می‌گیرد و نابینایان به بیرون می‌ریزند. متوجه می‌شوند که تمامی شهر و کشور نابینا شده‌اند. همه جا خالی است، خانه‌ها، شهر و ... مرده‌ها و کثافت شهر را فرا گرفته. باران شدیدی می‌بارد. گروه‌های نابینایان برای غارت غذا در شهر پرسه می‌زنند. همسر پزشک نیز همراه گروهی شده که شامل: مرد اول در ترافیک، دختر کوری با عینک آفتابی، پیرمردی یک‌چشم، خود پزشک، یک پسربچه و یک سگ در شهر شروع به پرسه زدن می‌کنند. در جستجوی غذا تمامی شهر را می‌گردند. زن دکتر برای افراد غذا پیدا می‌کند تا زنده بمانند.

عده‌ای از نابینایان در کلیسا جمع شده‌اند تا به ترس خود غلبه کنند. زن دکتر به آنها ملحق می‌شود. در آنجا متوجه چیز عجیبی می‌شود. چشم تمامی مجسمه‌های ملائک و داخل کلیسا با دستمال سفید بسته شده است. زن دکتر متوجه می‌شود مشکل نابینایی جامعه انسانی از کلیسا نشئت گرفته است. او دستمال چشم ها را باز می‌کند و از کلیسا همراه با گروه خود راهی منزل خودشان می‌شود. مردم به مرور بینا می‌شوند و حمام می‌کنند و پاک می‌شوند. در پایان زن دکتر که خود منجی جامعه است،‌از دکتر می‌پرسد چرا کور شدیم؟ دکتر جواب می‌دهد نمی‌دانم، اما شاید روزی بفهمیم. زن دکتر جواب می‌دهد می‌خواهی نظر مرا بدانی؟ من فکر می‌کنم ما کور نشدیم، ما کور هستیم، کور اما بینا، کورهایی که می‌توانند ببینند، اما نمی‌بینند. یا نمی خواهند ببنند!این قصه گوی از زندگی افغانی نوشته شده! می بینیم؛ نمی بینیم نمی خواهیم ببنیم باز صدای پای ملاعمر می آید بی عار و بی خیال چشم هامان را بسته ایم که کاظمی در آن دوره سلطه و ستم سرود:

این شهرِ بی تنفّس لَت خوردة چه قومی است ؟

 یک سو ستاره زخمی ، یک سو پرنده در گور

 گفتی که جهل جانکاه پوسیدة قرون شد

 بوجهل و بولهب ها گشتند گَنده در گور

 اینک ببین هُبل را، بُت های کور و شَل را

 مردان تیغ بر کف ، زن های زنده در گور

جبریل اگر بیاید از آسمان هفتم

 می افکنندش این قوم ، با بال ِ کنده در گور

 گفتند; گُل مرویید، این حکم ِ پادشاه است

 چشم و چراغ بودن ، روشن ترین گناه است

 حدّ شکوفه تکفیر، حکم بنفشه زنجیر

 سهم سپیده تبعید، جای ستاره چاه است

 آواز پای کوکب در کوچه ها نپیچد

 در دست ِ شحنه شلاّ ق همواره روبه راه است

 مغز عَلَم به دوشان تقدیم مار بادا

 وقتی که کلّه ها را خالی شدن کلاه است 

 ناچار گُل مرویید، از نور و نی مگویید

 وقتی به شهر کوران ، یک چشمه پادشاه است

 شهری که این چنین است ، بی شهریار بادا

 یعنی که شهریارش رقصان ِ دار بادا

این لشکر کور خدا و برادران نارازی حاکم کابل قدم به قدم آقای کرزی را به سوی سرنوشت داکتر نجیب الله می برد

از زاویه دیگر

مثلا در تاریخ حزب وحدت اگر درنگ کنیم این سوال می آید که استاد مزاری مثله شدن و ذوب شدن حزب را نمی دید؟ یا خود را به ندیدن می زد؟ چگونه شد استاد از کنار تاریخ بچه سقا بی عبرت عبور کرد!

     در این میان استاد اکبری را داریم که حزب را نیک نقد می کند حکایت و شکایت را دقیق به گوش تاریخ نجوا می کند تاراه آیندگان صاف باشد. اما آیت الله فاضل برعکس چهره یک سید ساکت را دارد آرام، صبور در یا سینه میان ملتش می خرامد چراکه خوب میداند جهل مردم حلاج و آیت الله شیخ فضل الله نوری را به دار برده و سقراط را جام شوکران نوشانده. وی هم نوشید بی سر و صدا، چنان كه خوی بزرگان است1

 خلاصه حزب وحدت، شیرین تشکیل شد ولی شیره نداشت محصولش سر خوردگی بود  و کوری سیاسی. می طلبد نسل جوان گردنه های تاریخ کشور، را به پژو هش بگیرند تا از خطر و مرض مضمن کوری برهند.

نتیجه

    در هر جامعه ای افراط، تفریط، نبود شفافیت، مصلحت اندیشی، جمود، تملق، رفیق بازی و چاپلوسی زیر بگیرد و ریشه بدواند مر دم دچار کوری سیاسی اجتماعی می شوند. و فرهنگ فساد فربه می شود  چنان که شاخصه های این نوع عدم دید در میانه ای این متن آمده است. نمو نه اش در لوند های ( تنبل های ) سلطان محمود یاد شده! سلطان را گویند لوند های ملکش را به کاه دانی جمع نمود کاه دود کرد یکی از ناراحتی فر یاد بر آورد دیگری گفت:

-         از سوی من هم سخن کن. و داد بزن

به سلطان معلوم شد که آن یکی لوند ترین است. در یک چنین جمعه ای   دانش گرای و تغییر عیب حساب می شود. پوچی و بی هنری ارزش و صفت شمرده می شود در این جامعه کور جنگی ملا عمر ها است و پیران چنگی در سانه ها سر می رسند! با دنبره ای در بغل. دانش و ارزش در تبعید است.

 

  1. صاحب این قلم یک بار آقارا در مشهد مقدس دیده بود. به سبکی نسیم راه می رفت چشمان در یا کیش و آبی گون داشت که هاله ای  از حیا احاطه اش کرده بود. بعد ها همان نگاه را به آیت الله محسنی دید با این تفاوت که ابر وانش تیغه بال عقاب را در آغاز پر واز تداعی می کرد! اما در امام خمینی عین لشدبد می شد به گونه ای که باهر نگاهش هزار شیطان بزرگ رم می کرد!

 

 

                     

http://files.afghanpaper.com/pics/201112/201112062019253453.jpg

هله ای کور نگاهت به کجاست!

مفتی سعودی بر علیه عزاداران حسینی

نویسنده این وب شهادت عزاداران امام حسین(ع)

را درکابل مزار شریف و قندهار به مسلمان ها و

امام عصرتسلیت عرض می کند.

 

وآن سرکاروان کولی

 


اكنون كه اين نگاشته نم نم از دباغي قلم در مورد آن ياغي بيرون مي تراود هرگز فكر نمي كرد در مورد او چيزي بنويسد چرا كه آن وهابي، بي بهارا كمتر از آن مي دانست و حالا هم زمان مرگ او نامراد به حدي گذشته نمي دانم جنازه وي به كدام مرغ مرگ انديش دريايي؛ ذورق شده است و آن مرغ برعرشه سينه سلفي او نشسته آهنگ زندگي را از گلوي كشيده و رعنايش روان مي كند وبه گوش پر جوش كدام موج وحشي قصه تلخ آن غمناك بي باك را ترانه وار زمزمه مي كند و پرندگان در يا، پرندگان در يا پرواز ديگر را به گوشت بدن وي مهمان مي نمايند چه مي شود كرد؟ دنيا دَور است روزي بن لادن گوشت گرم پرندگان كوه بابا را با لحن انكر عربي، ولحم طيرمما يشتهون گفته مي خورد وحالا شايد پرندگان مهاجر همان كوه ها با گوشت باروتي او جشن گرفته باشند.

    و شايد هم بال بر چيده از كنار بدن سمي او پريده باشند! كه او در دستان موج هاي وحشي به حلق در يا بچرخد و بچرخد همان طور كه او كودكان بينواي باميان و بلخ را با ديگر نقاط كشورم، به حلق مرگ چرخاند و آنها چون چلچله هاي چابك چپ و راست مي رفتند و مي دويدند تا شايد مرگ، رد پاي كودكانه آنهارا گم كند و ديديم كه گم نكرد هزاران كودك روبروي مادرانشان خون افشان شدند. وحالا آن مهاجر كام كوسه ها يا قايق مرغان در يا، گربه وار زنگوله اسلام را به گردن داشت امير زاده عرب براي تقسيم نان جوين دو دادر ترك و تاجيك در خاك مان آن همه چاقو به كمر بسته بود و ملا عمرقاري؛ مردان را بدون زنان قرا ئت كرد آن هم بنام اسلام بود.

      ارباب پي را به عروسي دعوت كرده بودند گفت:

- نه بلدم بازي كنم  و نه بنوازم بگو بار كجاست؟!

اما اين اشتر يك چشم هم نواخت و هم به نفع بيگانه بازي كرد.

من فكر مي كنم ملا عمر يك ذره از شهامت نداشته بن لادن را نداشت براي كه فرزند لا دن پسامرگش دو ويژگي كمايي كرد.

 

1- روي پاكستان را نقاب دريد ديپلوماسي ماست مالي آنهارا رسواكرد

2- ميان دريا در موج هاي مست، گور شد يعني متفاوت بود.

 

در عين حال به بنفشه كوچك (سرپل) كه در دل آفتاب داغ با گلوله همسايه بدسايه بنام پاكستان پر پر شدو جان داد و هنوز به عروسك خون آلود گلي و ساده خويش نگاه مي كند مي گويم:

- چشهايت را لاي لاي بگو كه بخوابد ديگر قاتلان تو آب افغانستان را نمي خورد هنوز جويبار غيرت از جگر كوهستان كشورمان مي جوشد براي شرب افغاني و تو بخواب. خواب شاپرك هاي باغ بلخ را ببيني و تمام وطن را.

   شهداي سانچارك و همه ميهن، روحتان مهتابي و مفرح باد

 

رب صل علي محمد و آله.

 

 

 

 

 

  

 

جهل و بتشکنی

عدم عقلانیت و فربه شدن جهل خدنگ فرهنگ را منحرف می نماید.

 

 

مکن خراب که در نزد صاحبان نظر   

 هنوز طعنه به محمـــود بتشکن باقیست

 

یادی از آثار باستانی بامیان

در دشت عراق آمد آن رهبر آزادی

پای پیاده رفت قافله نگاه من تا آسمان . مه شامگاه محرم چه دل انگیز بود هوای زمستانی و زلالین ذهنم را به دور ها برد. در قدیم وقتی هوا سرد می شد صندلی گر مایشی برگذار می شد . مادر کلان ها قصه می گفتند:

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یک بزک چینی بود دوشاخ بالای بینی بود می آمد دم درمی گفت الول من بلول من بدو بچوش بدو بچوش.

غافل این که خدا بیا مرزدشان آن ها، قصه امروز مارا ساز می کر دند. امروز ها شرکت های چینی رجال اقتصادی مارا اندازه الول و بلول هم حساب نمی کنند معادن را می برند. چندی قبل آقای اوباما عین کفش کن خانه اش وارد خاکمان شد کسی نگفت دوای درد استبداد خون است. آن هم اول محرم حرکت نمادین اباما در خاک سیدجمال حسینی افغانی ! تحقیرش نوش جان آقای کرزی که در این ده سال چه فرست ها که نسوزاند یاغی های پاکستانی و عربستانی را هیجگاه نپرسید که تو یاغی از کدام گله آمده ای؟ که در این مراتع می چری اگر این کاره می شد این خواجه خفته در نازو نعمت آمریکای بنام اوباما، بیخ ریش وی ناخن نمی زد! و سیاست مداران کاخ کابل در ایام محرم از خرد خونین کربلا درد وجدان نمی گرفتند.

دشمن طاووس آمد پر او

افغانستان سرزمینی است که جمالش جهان را به جنون کشانده از زر سالاران یهود، لشکر کشی انگلیس، تجاوز روس، حمله دنیا به شبه رهبری آمریکا و فتنه همیشه پاکستان حکایت از این دا ردکه:

زیباو دل ربا و دل آراست شهر من

یعنی عروس جمله دنیاس شهر من

اما از بخت بد او، داماد ها همه کور و کچل بودند. ملا عمر یک چشم چنان ادبیاتی بکار برد بخشی از مردم نا آگاه ما قبول نمودند که طالبان افغانستان را از بنگاه معاملاتی خدا در پاکستان خریده!

وه چه خدای خانه خرابی که فقط گاه گاهی به مدارس پاکستان پیدا می شود سند را بنام طالب می زند چه سر نوشت عجیبی پاکستان سلی را از هند می خورد به جایش افغانستان را مجازات می کند یعنی همان داستان اعراب و اسراییل تکرار می شود یهود در آتش آلمان سوخت کاسه و کوزه را بر سر اعراب مسلم شکست! البته پاکستان ندیده به آب نمی زند برای که اگر روزی کاکای هندی وی کشور روده مانند پاکستان را قیچی کند و بعد پاکستان بتواند از خاک ما به عنوان دفع خطر و عقبه استراتژیک جنگی استفاده نماید و ده ها سود اقتصادی دیگر! فتامل

خربزه آب است

از قدیم گفتند فکرنان کن که خربزه آب است حالا که ناتو با همه بی فراستی دریافته که افغان جماعت بیگانه ناپذیرند و باید تاسال 2014 م از این خاک خارج شوند و این سوژه کار مضاعف بر عهده دولت و ملت می گذارد.

اصول که باید نصب العین دولت برای الباقی فرست باشد بدین ذیل است:

۱امنیت

۲توسعه اقتصادی

۳سوزاندن ریشه های فساد

۴ایجاد آموزش به صورت مطاع رایگان در سطح عموم

۵در مان قاعده گریزی و قانون ستیزی مردم

۶گسترش فرهنگ تعامل

۷نهادینه نمودن خوی عمل جمعی

۸زیبای شنا سی فرهنگ کربلا

 

 

 

راه راقیه

ساخت نخستین پرنده (هواپیما) در افغانستان

کلیک ....

http://www.afghanpaper.com/nbody.php?id=15033

نيم اشاره بر كتاب سانچارك در بستر زمان

 

يك با ر كتاب را كامل خواندم! كم اتفاق مي افتد يك كتاب تاريخي را تمام بخوانم كتابي كه مي گويم نوشته دوست دانا و نويسنده توانا علي نقي مير حسيني است. مسافرت من به ميان اوراق اين كتاب عين ورود آب به سر زمين فردوس وار  سانچارك بود! بارغبت، مفرح و دل انگيز بود پاي هر تاك بلند به بلنداي تاريخ، بيخ هرسرو ستبر به قامت سلسله دانشمندان سانجي جاري مي شوي حس همزاد ي پيدا مي كني براي اين كه از خودت، تاريخت و فضاييل فراموش شده فرهنگت مي گويد. شكوه از دست رفته گذشته را باز سازي مي كند. از وادي سرسبز خاسار ، از چنار سر به سهيل خواجه نهان مي گويد از شاه مرد و انگشت شاه مي نويسد. از اصحاب علم و هنر نيز.

       ولي غريب مي نمايد! چرا؟ چون پيشينه ها و پشمينگان يعني آنهاي كه ريش به درازاي حقه ناف دارند چيزي قبلا نگفته وننوشته اند  به جاي نوشتن و نيك سخن گفتن؛ تفنگ بر داشته و نهال دشمني كِشته اند! و ظاهرا ميرحسيني اولين ركعت است كه در نافله فرهنگ،  دشنه دانش را به جگر جهل فرومي برد تا بي بي بهار فرهنگ و تمدن به زندگي  بر گردد.

         از زيورش گفتي از زهرش نيز بگو! شايد عيب عمده اين كتاب اين باشد كه گاهي ميرحسيني در مورد برخي افراد بي ابعاد، سخن به گزاف مي راند و بلوف به هوامي كند و آن را به عنوان خار گل كتاب با يد تحمل كرد. به سروده حافظ:

 

خار ارچه جان بكاهد، گل عذر آن بخواهد

سهل است تلخيي مي در جنب ذوق ومستي