بابا ريشك
اولين كاري كه كرد، دمش را پيچاند بالاپوش پدرش را پوشيده بود لبهاي لباس، به زمين كشال مي شد. از بس تُخس و تك رو بود هميشه لباس كلان هاره مي پوشيد شايد اقتضاي سن و سالش بود با اينكه بيست و پنج ساله شده بود ولي قدش يك قيله بود براي همين بالا پوش را دٌم و دامنش را بالا زد عين اسب شيهه كشيد تو سن وار يرغه كرد.
شوخي و خيز برداشتن عادتش بود در كودكي پشمالو بود در ده سالگي ريش دار شد! به مكتب كه بردند از دست آخوند فرار كرد هر جاكه مي ديدي پيدا مي شد غروب ها جلو گله بز كمين مي كرد بزها وقتي مي آمد حمله مي كرد بز هاي شير آور را نشانه كرده بود همان را مي گرفت به زمين مي زد پستانش را هوا مي كرد خودش را روي سينه مي انداخت لبش را به لاخ مي كرد و مي خورد چند بز را دور مي زد شيرشان را خالي مي كرد اگر چوپان مي ديد سوي آب كن ها فرار مي كرد ريشش هم هميشه بوي بز مي داد.
محله شان آرام بود غير رعد و برق بهار و شوخي هاي جنگ آميز وي ديگر خبري نبود يك روز كه سيل شديد آمده بود لب سيل رفت تا ماهي بگيرد در همان حين سگ رييس يك ماهي اش را خورد او دويد گوش سگ را گزيد غش غش خنده از مرد و زن اطراف بر آمد سگ قهر كرد صاحب سگ از بزرگان بود لنگي پلويي لباس تترون شير چايي داشت سعي مي كرد با لحن قندهاري صحبت كند با لهجه فاخر گفت:
- او بچه كلب را آزرده اي برو بيارش
به باباريشك خدا داد. از اين فرمان خوشحال شد و دويد تا سر چشمه ي بالا چوبي كوتاه اندازه ي قد و قامت خودش پيدا كرد به پارچه پيچيد عين تفنگ به شانه اش انداخت قيافه ي سربازها را به خود گرفت با تمام توان به در خانه ي كلبي كوبيد از صداي در مردم اطراف خبر شدند او را با همان ريش بلند و قيافه ي سربازي ديدند براي اين كه مردم حساب كار خودشان را بكنند و ديگر او را به نام بد نخوانند داد زد :
آي كلبي بيا بيرون نيايي خودم مي آيم گپ رئيس امر است ، امر ، امر است نه كچالو
از داد و بيداد او خواب قريه پريد . زير گوش همديگر پچپچه كردند : - اين بلاي خدارا بنگريد با اين كارش كفن مي فروشد اين چه خطرناك شده كلبي با كفش هاي گشاد كپ كپ كنان آمد :
- بلي صاحب خير باشد
به كلبي ديگر مهلت سخن نداد با همان قهر و زهر با چوب پارچه پيچ شانه اش به فرق كلبي كوبيد . چند خوشه خون شترك زد . چشم كلبي سياهي رفت به زمين خورد باز بلند شد . با همان حال راه خانه ي بزرگ محله را در پيش گرفت نيمه هاي كوتل نشست تادم تازه كند بابا ريشك ازدستش كشيد كشان كشان اورا رساند به خانه رييس وقتي رئيس كلبي را با آن قيافه ديد رنگ به رنگ شد و گفت:
- چه شده چرا سرت... ؟
- صاحب سربازتان مرا زده با پشت همان تفنگ شانه اش
- به اين چه كار داشتي ؟ چرا زدي ؟
- خودتان گفتيد برو كلبي ره بيار!
- او جانه مرگ شوي گفتم كلب را بيار نه كلبي را . كلب يعني سگ
همان سگي كه زدي از گوشش گزيدي قهر كرده
بابا ريشك تا فهميد اشتباه كرده خودش را به كوچه انداخت سوي باغ هاي پايين محله فرار كرد كسي او را پيدا نكرد يك ماه تمام به كوه ها گشت . با چوپان ها رفيق شد . از غذاي آن ها استفاده مي كرد.
***
خبر را شنيد خبري كه وي را به فكر انداخت آن همين بود كه تگاب را طالب گرفته. برود يا نرود چند روز فكرش بود. دله به دريازد و به تگاب آمد بار اول بود كه طالبان را مي ديد هم ريش بودند و هر ريش دار را به عنوان كار گذار رب متعال ؛ روي زمين قبول داشتند براي همين وي را احترام كردند باباريشك منگ و محو شده بود او را به قومنداني بردند در قومنداني دم پايش بلند شدند يك لحظه زير و رو شد باز به خود استوار شد.
جلسه كه تمام شد آمد بيرون ديد يكي سرباز ها بلند مي خندد شمر ده و با لفظ و قلم گفت:
- امروز اول محرم اس نعره شاد مزن هر كس احترام كربلا را ندارد او كلب اس
مولوي ديگر، دانسته ندانسته تاييد كرد! باباريشك به خودش اميد وار شد بيني اش را با دستمال گرفت گلو خالي كرد با خودش گفت قريحه خدادادي است الف به جگرم نيست با ملا پهلو مي زنم! رفت كه لباس عوض كند خانه شان كسي نبود از طالبا ن فراري بودند. تن و توشش را شست لباس به بر كرد ريشش را چرب كرد محاسن مشكي اش مانند يك خوشه انگور سياه خوش تركيب مي نمود شمرده گام و آرام راه قومنداني را در پيش گرفت ميان كوچه يك نفر طالب را در حال گزمه ديد نزديك رفت يك خس را از ريش او برداشت:
- دام ا... دام خدا است ريش دام ا... دام فرشته هاس كسي كه ريش ره احتياط نكنه كلب اس.
طالب از ريش براق و بلند او پي برد كه بايد آدم كلان باشد لغت «كلب» هم به ابهت آن افزود!
فرداي آن روز مسؤليت بيست نفر را به او دادند ميان افراد تحت امرش عين كلان ها مي خراميد طالب خطا كار را با فحش كلب تنبه مي كرد. روز هشتم محرم شد بناشد طالبان چندين نفر از زندانيان جنگي را در منظر عام تير باران كنند او خودش را به معركه رساند تا در آمد ميان جمعيت استاد و شروع كرد:
- اي عيالان خدا، هشت محرم؛ خدا موجودي داره هشت پا جواب اورا در قيامت چه مي گوين! امروز، روز نواسه نبي اسلام اينه بگذارم اينه بگيرم، در كربلا چه گذشت غلغله ي علقمه را شنيده اي؛ اي طالب! مه توره چه بگوم پيسه توره كلب نكنه!
به ريشش دست كشيد ادامه داد:
- در كربلا يك رقم كلب بودند يك رقم آدمها ديگر كاسب بودند حبيب اولاد مظاهر حبيب ا... شد يك عده هم كلب شد. اُشتُك شش ماهه حسين مثل برگ بيد از تشنگي خوشك شده بود اَو فرات مثل همين اَو حوض نزديك بود.
كمي درنگ كرد طالبان زل زده بودند به متهمين ديد آنها از شنيدن طفل شش ماهه چشم بندشان تر شده بود و اشك مي ريختند. گلو تازه كرد:
- زمان رسول ا... امت اسلام باغ بي زاغ بود بعد از او جنگل شد در جنگل همه نوع جَنَور هس و كلب هم زياد اس عباس ميان آن همه كلب مشك بر دوش پي اَو آمده بود. (متهمين از اين روضه به زمين پهن شدند و هق هق گيريه كردند فرمانده طالب هم نم نم ديده داشت) اَو مشك، بدوش عباس بود با ديدن لبان خشك كودك از خجالت اَو به زمين ريخت عباس ابوالفيض هم تاب ديدن آن صحنه را نداشت تير ها به ياري چشمش ...
به زمين نشست و عين مردم مويه كرد باز ادامه داد لحظه بعد فرمانده طالب را ديدند در حال گريه دست زندانيان را باز مي كرد.