از اول محرم الی امروز به ذهنم زار زده ام که به سوی این درخت ممنوعه (قلم) نروم چرا که قاری قلم عین هلال محرم به گوشه ای دل کز کرده آرای ندارد حتی یک آیه از این برهان قدسیی پرخون ( عاشورا) را قراءت کند. گوی گنگ خواب دیده یا کودک پریشیده است که از آن وا قعه ای اعظم مات شده و مشرف به موت است.

         باز میبینی از هر حنجره ای پژواک عزا بگوش می رسد نهیب می زنی از این قافله باز نمانی، هلا که موسم حرکت است.

       قلم میراب وار از مرداب خلوت خویش بیرون می آید شگفتا! آگاهی، میوه تلخ راحت اندیشان عالم! بلای جان حوا و آدم. گویا بهشت بی دردی و خور و خواب را با دنیای آگاهی تعویض می کنند یعنی بهشت بی کربلا و آگاهی رسالت مندانه، جهنمی بیش نیست.

      قلم جلو تر می رود از میان کوه ها، گردن فراز می کند کوه های که جمعیت زیادی را تنگ بغل زده است. در میان مردم کعبه پیداست همان مکان ابراهیم، مسیح و محمد. عجبا، این لات و منات، عزات هبل است که با جعل کعب الاحبار به کعبه برگشته! اما با جلوه جمال دیگر.

    نا گهان کعبه شق می شود نه آن گونه که علی (ع) از کعبه جداشد این بار حسین(ع) چون کعبه ناطق دل جمعیت را شکافت. آرام، عمیق و استوار، عزم آدم آواره بر چهره و وراثت انبیا بر دوش؛ در کنارش حوای زمان، آسیه رمز ناک و خاموش، مریم پاک و پیام آور عاشورا زینب.

 

زن مگو خاک درش نقش جبین

زن مگو دست خدا در آستین

 

آن طرف سیل جمعیت به عنوان طواف سگ دو می زنند که بهشت را پیدا کنند این طرف جوان اهل بهشت تنها بود و بی یاور!

 

در مزار آباد شهر بی تپش

وای جغدی هم نمی آید به گوش

 

قافله قلیل حسین سفینه وار روی رمل های بیابان حرکت می کند و عده ای اندک همراهش.

 

حافظ از دست مده دولت این کشتیی نوح

ور نه طوفان حوادث بکند بنیادت

 

صد حیف که قلم به گرد قافله نمی رسد و کاروان در فرا سوی افق ناپدید می شود.