نيم اشاره بر كتاب سانچارك در بستر زمان

 

يك با ر كتاب را كامل خواندم! كم اتفاق مي افتد يك كتاب تاريخي را تمام بخوانم كتابي كه مي گويم نوشته دوست دانا و نويسنده توانا علي نقي مير حسيني است. مسافرت من به ميان اوراق اين كتاب عين ورود آب به سر زمين فردوس وار  سانچارك بود! بارغبت، مفرح و دل انگيز بود پاي هر تاك بلند به بلنداي تاريخ، بيخ هرسرو ستبر به قامت سلسله دانشمندان سانجي جاري مي شوي حس همزاد ي پيدا مي كني براي اين كه از خودت، تاريخت و فضاييل فراموش شده فرهنگت مي گويد. شكوه از دست رفته گذشته را باز سازي مي كند. از وادي سرسبز خاسار ، از چنار سر به سهيل خواجه نهان مي گويد از شاه مرد و انگشت شاه مي نويسد. از اصحاب علم و هنر نيز.

       ولي غريب مي نمايد! چرا؟ چون پيشينه ها و پشمينگان يعني آنهاي كه ريش به درازاي حقه ناف دارند چيزي قبلا نگفته وننوشته اند  به جاي نوشتن و نيك سخن گفتن؛ تفنگ بر داشته و نهال دشمني كِشته اند! و ظاهرا ميرحسيني اولين ركعت است كه در نافله فرهنگ،  دشنه دانش را به جگر جهل فرومي برد تا بي بي بهار فرهنگ و تمدن به زندگي  بر گردد.

         از زيورش گفتي از زهرش نيز بگو! شايد عيب عمده اين كتاب اين باشد كه گاهي ميرحسيني در مورد برخي افراد بي ابعاد، سخن به گزاف مي راند و بلوف به هوامي كند و آن را به عنوان خار گل كتاب با يد تحمل كرد. به سروده حافظ:

 

خار ارچه جان بكاهد، گل عذر آن بخواهد

سهل است تلخيي مي در جنب ذوق ومستي