اگر این « قصه » خُردک خِردی دارد ویا سر
سوزن ذوقی برای استاد شجاعی تقدیم است.
نی شکسته
برم، نرم نه نه نه، اگر بروم کجابروم؟ چگونه بروم؟ نه! باید بروم سی سال شده که آمدم سی سال بگو، عمر یک آدمیزاد! این تردید ذهنت را ترکا نده بود، عین حالا که آن راننده مست تو را وسط جاده ترکانده مثل خمیر مالیده و رفته. خوب می دانم چند ماه قبل این حرفها عین خرچنگ زیر پوستت خزیده بود درست به مغزت چنگ انداخته بود!
یادم هست اول بهار بود چند نفر از دوستا نت خانمان آمده بودن از تو به عنوان استاد فلسفه دعوت کرده بودندکه افراد دانش دوست را در مزار شریف درس بگویی، به این سادگی که استاد نشده بودی من جوانی ام را فدات کرده بودم یا دت هست سالی که عروسی کرده بودیم تو شهریه نداشتی رفته بودی به اتاق طلبگی خودت من یک سال تمام خانه آ قام و خواهرام رفت و آمد می کردم که آبروی تو نرود. آن سالها پا به ماه بودم. میان من چیزی، عین نهال رشد می کرد. دوستت داشتم برای همین خیلی زود از تو بار گرفتم. وقت دانستم که بار دار شدم خوشحال شدم. اگر تو نبودی بایاد و یاد گار تو، به تعبیر خودت سرمست بودم. یادته! تو نبودی که بچه مان به دنیا آمد. برام خیلی سخت گذشت. خوا هرم بانیش و کنایه گفت:
_ بچه آمد و با باش نیامد.
گفتم:
_ به سگانی چه رسد یک کاله پوستک. مثل تو که به خانه ترش نکردم!
دیدم که دق کرد. با کمی نرمی گفتم:
_ حالا تو کجا رسیده ای؟ هنوز جوانی وقتی بچه مردمه شوی کردی می فهمی زندگی چیه.
بچه مان شوخ بود و نو پا، وقتی خانه می آمدی کتابها یت را به هم می زد. پاره می کرد خط می زد. می گفتی:
_ امضای دوران کودکی شگف آوره! مرز نمی شناسه! ویران گره، باز خوبه تمرین خط می کنه برای زمان بزرگی. این خط های خراب گر، ممکنه یک روزی بشریت را آباد کند. بشر تا خراب نشود آباد کی شود؟
من می گفتم:
_ نکذار پاره کنه جلوگیری کن حیفه این کتابهارا به این گرانی خریدی! هیبتش کو!سیا ستش کو.
تو آه می کشیدی و می گفتی:هی هی مردمی که سیاست ره به معنی جنگ و دعوا تلقی کنه برای تعمیر او افلاطون و علی لازم اس. همان وقت رو به بچه گفتی:
_ عزیزم. عرض شود آیا این عمل خوب است یابد؟! من نمی گویم بد است.خودت فکر کن.
با قهر تکانت می دادم همان قهر های که بشتر از همه برات درد ناک بود! دور می زدی دست به کمر زمزمه می کردی:
_ قهر خانم نازل منزله قهر خداست!
باقهر و زهر می گفتم:
_ این چه گپه؟ که به بچه سه ساله می گویی؟
گناهی تو نبود. محو و مسخ منطق شده بودی! رفتارت عجیب شده بود. گاهی بمن می گفتی:
_ جو هر جمالت تغییر کرده. از قوه به فعل سفر کرده.
فکر می کردم یعنی چه؟ می فهمیدم که آرایش کردم. آن زمانها اسفار می خواندی پرسیده بودم:
_ نام کتابت چه معنی دارد؟
_ اسفار، یعنی سفرها.
بانیش و نوش گفتم:
_ توکه کتاب سفر می خوانی بچی ازخودی سفر می ترسی؟
ناگهان اخم کردی و من خندیدم. با همان گپ یک کاسه غم شده بودی لب و دندان پر خنده ات مکروه و دل آزار شده بود. حالا عزیزم به دل نگیر منم پیر شدم ازدنیا دل کندم دلم هست زود تر بیام که آنجا تنها نبا شی.
روز ها بی وداع درس می رفتی. زیر لب خدا حافظ می گفتم جواب نمی دادی! خیلی ظریف و زود رنج شده بودی وقتی می آ مدی دور درخت حیاط دور می زدی با خودت گپ می زدی. گاهی به ریشت به قول خودت محاسن دست می کشیدی گپ می زدی من دلم بود آشتی کنیم به شوخی گفتم:
_ آنقدر گشتی و گفتی که بیچاره درخت ملا شد. بیا چای بخور.
خنده ات را پس زدی باز آبشار گونه خندیدی گفتم:
_ از حنجره رود بلخاب می خندی! خوش به حالت می روی بلخاب ره می بینی!
_ هَی، هی ی عیبش را نیز بگو. بلخاب خنده خشم طبیعت است. اگر آبش نمی شد آن دره عین حلق جهنم می ماند. آسیب های برف کوچ و پرت شدن موتر و ... همیشه قربانی می گیرد. نمی دانم در این سفر از آنجا سالم برمی گردم یانه! اگر روزی این خاک از سرطان سیاسی، طالبان؛ شفا پیدا کند در باز سازی باید آب بلخاب به سوی سنگچارک هدایت شود. چون نزدیک ترین جای است که می شود بهره برد.
من گفتم:
_ برو برو سالم برمی گردی نترس!
تو لبخند زدی گفتی:
ای لولیی سرمست آمده ای که مرا از بهشت معنا برانی و به دوزخ پوچی رسانی!دستت را عین یک سخنران بالا بردی ادامه دادی:
اصولا از ازل الآ زال فریب در نهاد زنها تعبیه شده آن هم فریب فعال که یک لحظه خاموش نیست و آن حقه و فریب اگر برهنه بیاید شناخته می شود اگر لباس مهر و دوستی بپوشد ان قدر شیدا می کند که می تواند یک آدم را از فردوس برین بیرون کند و تواز همان تخمی که آدم را از بهشت گزلگ کرد یعنی پرت کرد!
من گفتم:
بس کن می دانم چه میبافی باخودت. چرا یک جا نشسته درس نمی خوانی؟
گفتی:
این روش، طریقت مشایی هاست این مکتب در یونان باستان پا گرفت خوبی این سبک این است که مغز را فعال می کند. دُرد معنا در جام حافظه ته نشین می شود.
وحالا خونت چه قشنگه! عین شیره نی از استخوانهای شکسته ات بیرون می زند! یادته یک روز از بازار نی خریدی نابینای نی فروش باریک و کشیده نی می زد. تویکی را خریدی شب زدی و خواندی
بشنو از نی چون شکایت می کند
از جدای ها حکایت می کند
تتوووو تو تو….
گفتی مولوی این شعر را وقتی سروده که از بلخ بیرون شده در فراق زاد گاهش چه کشیده! واین خاک خوب فعلا زیر قصاب ها خابیده.
می گفتی حکما و هنر مندا ارغنون عقل و عشقه. صدای آنها میان جا معه جاهل شنیده نمی شوه چه رسد به طالبان که ابوجهلن! معنی ای گپه نمی فهمیدم وقتی ساکه گرفتی گفتی: وقتی از خرابه های جغد جهل برگشتم قصه آن خاک را بیشتر می گویم. خداحافظ عزیزم دارن تابوت میارن