با آيت ا... شريفي

 

 

ناگهان بانگي برآمد خواجه مرد

مردن اين خواجه نه كه خورد بود

 

هنگام كه نوجوان بودم و بي خيال از دغدغه هاي روز گار، پدرم  مرا به مدرسه « حيدريه » خاكسار برد. استاد آن مدرسه مرحوم حاج شريفي بود نخستين ديدار من با استاد، به سالها قبل برمي گشت وي دوست پدرم بود. ديد و باز ديد مدرسه به گونه اي ديگر بود كه تاحالا در نهان خانه ذهنم باقي است. استاد در جلسه درس طبع شوخ و شيدا و آكنده از محبت داشت اين خوي خوب او با عث شد كه من از تلخ دهنان دور، با شيرين دهنان مثل حضرت حافظ، مولوي بلخي و سعدي دوست باشم. استاد ادبيات عرب را با تمثيل هاي شيرين فارسي درهم مي آميخت ذلال و زيبا بيان مي كرد بعد ها ديديم همان بيان بديع را در جلسه ها هم دارد!

   اگر طرحي از سيماي وي بنويسم مي شود گفت: تنديسي از محبت و مهر ورزي بود بگونه اي كه به سبك نسيم صبح راه مي رفت تو گويي كه دل زمين را نمي خواهد بيازارد.  

   چندي قبل چهلمين روز رحلت وي در قم بر گذار شد. مجري جلسه سيد علي نقي ميرحسيني بود كه اين بار ايشان بسيار بي روح و بي محتوا، با برخي اشعار سست و بي پيام و اضافه گويي هاي بي فاييده اجرا كردند! در عين حال جلسه با سخنراني روح فزاي سين الاستاذ هاشمي بلخابي ختم شد.

    در پایان روح آيت ا... شريفي شاد و يادش گرامي .