آهو در هیاهو
آهو در هیاهو
می شد. مادر. عین دسته جارو دمش را تکان داد. مادر می شد باید مانند مار می پیچید تا مادر شود. آن روز ها پا به ماه و شکم نزدیک زا بود! شویش اورا ترک کرده بود نکرده بود اسیر دام شده بود. شویش عین او جوان بود در یک شب سرد، در دل جنگل آرام آهوی جوان به او معاشقه تحمیل می کرد با شاخش به او زده بود او تقلا کرده بود شویش دنبال کرده بود از ترس به دلش گذشته بود که باید در مقابل نر؛ نرم شد. تسلیم اوشد از وی بار گرفت آن بار، بر داد و سنگینش کرد باید آن میوه را به زمین می گذاشت.
و حالا درد زادن زلزله وار، به تنش چنگ زده بود خرچنگ درد درست در کمرش چنگ دنداخته بود. خوابید پاهایش را با لا گرفت زور آورد از درونش چیزی رها شد
خودش راحت شد. مووو مو ....
صدای بزغاله اش بود. به زحمت برخاست به بچه اش نگاه کرد عین خودش رعنا بود چشمان سیاه و مژگان نیزه ای داشت نگاهش کال و معصوم بود گوش های کوتاه و غنچه ای اش یاد بابایش را تداعی کرد مادر به فکر عمیق فرورفت خاطراتش مار مانند به ذهنش نیش می زدو می جنبید.
به دام افتاده بودند صیاد سیاه سیما گردن اورا گرفته بود شویش را با تناب بسته بود سگ صیاد از غرور پارس می کرد بوی گوشت صید را حس کرده بود از رانش خون می چکید جای آرواره های سگ بود صیاد آنهارا به سوی آبادی می کشید مردم آبادی دسته دسته می آمدند به صیاد با نگاه تایید و تشویق می دیدند که آهو اسیرآورده بود آدم زاد زیاد بود این ها بود که در گردنه آهوان اسیر می شدند و نسل شان گم می شد! در میان آدم زادگان دخترکان بودند که شبه آنها حرکات چالاک و چشمان سیاه داشتند!
آن شب با خر هم خوراک شدند به علف نگاه نکردند از خوی بی پروا و خرفت خر مکدر شدند چیزی نمانده بود بچه اش را صدق کند تاسحر سر رسید چشمش به استخوان های تازه افتاد به شویش نشان داد! به دندانهای آدم زاد دیدند لب و لوچه شان شبه سگ نبود چرا گوشت خوارند؟! آنها که به گیاه خواران می مانند. غافلان غمناک به فکر فرورفتند که درون این موجودات دوپا، سگان درنده ای هستند نه که گوشت خوار دنیا خوارند. در آن حال که چشمانشان به غم، غروب کرده بود دست صیاد گردن شویش را فشرد تا به هوش آمد دید شویش زیر سایه صیاد افتاده بود! لحظه بعد خون در گلویی گلابی وار آهو غلغل زد و جاری شد!....
ادامه دارد