خسرو سیارگان

 

پدیدار شدند. ار با بان پی بر سینه دشت پی می کوبیدند. خاک تفتیده بیابان را می پراکندند. بر سکوت چند ماهه صحرا نوا انداخته بودند زنگ شتران به وزن حجاز می خواند! قرنگ رنگ رنگ ...

    شتران تشنه کله های خواب آلود خود را می تکاندند تن های خسته خود را بدشت می کشیدند و برای آبی که نبود به هر سو چشم می زدند.

   مردان عرق آورده بودند. تنها یکی شان شمشیر حمل می کرد وهمو پرچمی داشت که در رهگذر باد پرپر می زد. سعی می کرد از مرد کناری اش دور نشود گویا تمام دغدغه اش راحتی اوبود به او نگاه می کرد نور نگاه وی را که رود وار به هرسو جاری بود با حظ فرا وان جرعه جرعه به کام جان خودش می چکاند او را دید که قطره های عرق به گونه هایش شینه می کرد دستار را به آب آورد و تر کرد بر فراز سرو صورت او انداخته گفت:

ای هستی را بهترین جانم ار زانیت باد.

گوشه های دستار سپید از گذر باد می رمید و بال بال می زد او سا کت بود این سکوت از اولین جای آهنگ بر گشت آغاز شده بود! از آنجای که مضامیر الهام به وزن زبور به لحن داوود از حنجره فرشته وحی می خواند:

ای پیامبر این آخرین دیدار توست با سعی و صفا صفا ...

شمشیر بدست کاروان که همیشه کنارش بود می دا نست این حال وی از واقعه بزرگ آسمان خبر می دهد!

   کاروان دشت درشت و پهناور را پشت سر گذاشته بود؛ راه باریک و منحنی را آغاز کرده بودند شتران پا و پی را با هراس بر زمین می نهادند! کنار راه باریک ، زمین عین خم دهان باز کرده بود خم جام، جامی از زمین! گویا از روز الست این خم آسمانی به زمین هبوط کرده بود تا روز گاری  مردان تشنه را از حقیقت سیراب کند.

    مرد به کنارش دید متوجه شد که پهنای صورت اورا عرق تصاحب کرده و ردا را تنگ به سر کشیده! بی درنگ گام بر خاک نهاد چنگ بر افسار شتر او زد ناقه نالید و آرام بر زمین قرار گرفت.

    این اولین بار نبودکه اورا ابن گونه می دید. بارها و بارها این حال را در آن غار وحیانی به مشاهده نشسته بود صاحب سِرّ او بود. روزی پیامبر پاک به او گفته بود:

آنچه که می بینم، می بینی؛ می شنوم می شنوی. برای همین دانست که آن سروش آسمانی پیام آورده! آن روز از جام غدیر آب حقیقت به هر سوی جاری شد:

یا بوتراب مرا دریاب!

صدای صاف او بود که از نهان خانه عبا بر می خاست. پیش رفت. سینه به سینه او چنانکه گرم گاه سینه او را حس کرد سینه اش بوی معراج می داد گویا پرنده وحی تازه لانه را ترک کرده بود! با پارچه سپید عرق، از صورت او سترد.

   پیامبر خوش حال بر خاست آن روز برای سخن دیگر برانگیخته شده بود. کار وان سالار ندای حرکت سرداد. بر خلاف انتظار، پیامبر صلای توقف زد:

هلا هلا به کجا می روید باز آیید.

همه مبهوت ماندند! که پیامبر چه پیام مهیم دارد که در این گرمای هوا و خستگی؛ امر توقف سر داده است!

   مردم افسار ناقه هارا رها کردند حلقه حلقه جمع شدند در آن بزم محبت، دور جام غدیر صف کشیدند. اعرابی پر تن و توش از جهاز شتران منبری برافراشت پیامبر برآن شد و استوار ایستاد. بوتراب را به کنارش خواند او گفت و بوتراب در کنارش بود. بوتراب چنان بود که گوی سحَر طرا وتش را از او وام گرفته است. باد بیا بان مست مو هایش شده بود آرامش وقارش به صحراو صخره می مانست مانند سپیدار موزون ایستاده بود! و گفتار پیامبر را گوش می داد. در آخر پیامبر پنجه بر کمر گاه اوزد و تمام دست بلند کرد. یاران او در ان سر زمین راز آمیز خوب دیدند که علی بر فراز دست پیامبر تا آسمان رفته است! و علی خسروانه به همه هستی می نگرد!

    در این حال بود که پیامبر با صدای هر چه بلند تر گفت:

هر که را مولای اویم، علی مولای اوست؛ امروز دین بشر را کامل کردم ...

 

باز نویسی:

 

30/8/86