جنگ

 

تار سیدند بچه اش راخورده بود. قطره های خون ازلبانش چکیده بدیوارشتک زده بود. کاسه های آب دورش یخ زده بودند. کاسه های که زیر چکک سقف سوراخ ما نده بود رخت خوابش نمور و نمناک شده بود. پارچه های که خون زایما نش را پاک کرده بود قابله قشلاق پیچانده مانده بود. برای همین درفضای اتاق بوی خون کهنه پیچیده بود. کسی جرا ت نکرده بود ببرد لب جوی بشوید.

کاری که مرمی سرگردان با عروس قنبر کرده بود جرات را از همه گرفته بود. بخت برگشته بی چاره صبح زود آمده بود که درپناه سپیدارهای لب جوی خودش رابشوید گوی تیرسرگردان درآن تاریکی اورا دیده بود. برشانه اش نشسته ازگردنش گذشته بود. تنها که آن حادثه نبود هرروزخبر می رسید فلانی زخمی شده.یا به ضرب گلوله کشته شده!

ااز یک ماهی گذشته که جنگ درگرفته بود مردم بیرون ازخانه نمی شدند. بیشتر به تاریکی ها می گریختند.

هنگام که جنگ شروع شده بود؛ بازارمحله برگزارنشد. گروه متعرض بساط شو

یش را ازبازارچپاول کرده بود. چپا ول گران اِزارهای پاچه گشاد وموهای ژولیده وبلند داشتند. می گفتند:

- ازشولگرآمدیم و شله می خوریم.

پیرمرد ها حیران می دیدند باتعجب میگفتند:

- آن جا مردمان خوبی دارن شما ازکجا آمدین؟!

قورباقه راگرفته به حلق آنها تخته می کردند:

آنجا خیلی لایم زنگ توندیدی!

شویش در آن روز گار جنگ بیکار شده بود. پول قرض هم کسی نداده  بود تابرای اوخوراکی پیدا کند. دوسه روزممتد درون ثم نشست اگرصلاح سنگین اصتعمال شود وی درامان باشد.

روز ها می گذشت و شبها می آمد. وی همچنان حیران و ویران بود که چکارکند؟ کجابرود؟یک روزهنگامی که هواگرگ و میش بود، بلند شد از دالان کنار چرخید. در چو بی را باز کرد. درست به آستانه درقدم گرفت. درون اتاق را نگاه کرد. اتاق تا ریک بود چشمش به تاریکی عادت کرد دید زنش خوابیده. کودک انگشت هایش را چوشیده گر یه می کرد. آب از سقف چکه چکه می چکید.

پا به درون گذاشت. بچه اش را نوازش کرد. زنش بیدار شد. مرد یک تکه نان خشک را از

جیبش کشیده گفت:

عزیزم! این را بجو من باید درا ین تاریکی از این منطقه بیرون شوم،جایی رفته کار

کنم که پول پیدا کنم و برایت روان کنم.

از گرسنه بودن زنش خجالت کشید. با شتاب بلند شد،ابرو یش را بالا دواند، محکم و مردانه گفت-خداحافظ، من می روم!

صدای زنش ملتمسا نه به گوشش لرزید،درست مثل زنگ:

خودت را احتیاط کن، نماز خوانده برو، به سلامتی خودت دعا کن.

زن قرص نان را به گونه اش مالید، نان سرد بود،سرد سرد.در همان حال با ولع بلعید با امیدواری شب را به سحر آورد. همه آن امید، زندگی را و خوب شدن از زایمان را به دلش روشن کرده بود.

با فهمیدن شوهرش همه آن روشنی ها ازد لش محو شد. خبر شد که شوهرش اسیر شده . اسیر گروه تجاوز گر. این خبر را خاله پیر ش آورد، او مویه کرد، مویه یلدا:

_ ای کاش نمی رفتی، به تو کی گفتم جایی بروی؟بدبخت شدم، بد بختم کردی، پدر بودی، پدر یک پسرم بودی، نو پدر شده بودی. چه شد که به دست آنها افتادی؟ تو به امید من،وای من به امید توکه می آیی و تو را می بینم، حالت چطوره؟آیا خوبی و باز می گردی؟ راست بگو! فکر نکنم. من چه می دانم؟ من چکنم؟ کجا بروم؟ جای نمی روم و...

با خودش بود. با خو دش گپ می زد. گاهی می استاد، گاهی دور اتاق می چرخید گریه می کرد می خندید دستش را تکان می داد موها یش را می کشید! خاله اش در را بسته بود و از سوراخ در نگاه می کرد. دو دفعه از سوراخ در دندانها یش را ازسوراخ در به خاله اش نشان داده بود به همان حال حمله کرده بود. دربسته مانع شد. با دیوار، آن دیوار های که عالم عشق او را به دنیای کوچک و چند متری تبدیل کرده بود حرف می زد:

- مهر من امید من میان شماست! چطوره حالش چطوره به پایش زو لانه زدند؟! هه هه هه..

خودش را لچ کرد. گفت:

- به سرم برف آ مده می روم عین درخت خودمان زیر برف می استم با برف رفیق می شم که مسافر مرا آزار نکنه. مرا اینجا کی آورده هه هه ...

به سلسله مو های آشفته و پیچ در پیچ اش چنگ زدو کشید. خاله دو دستی به سینه اش زد و گفت:

- خدایا چکنم؟ پاک دیوانه شده!

خاله اش حیران بود که چه کند، یک لحظه ذهنش برق زد بریده بریده از ز بانش گفته آمد:

-                                                                                                                                                                                   باید بروم هر طور می شه از جای یک کشته نان پیدا کنم.

رفت. وقتی هن هن کنان بر گشت، چاشت شده بود. از در وازه که داخل شد، شنید صدا را، صدای از جگر، و صدای ار تعاش حلق کودک که هوار تلخ را می ماند؛ در حویلی می پیچید و پژواک داشت.

با تمام رمق و نای که داشت دوید در را پر شتاب باز کرد، دید دهان دره شده را؛

دندان های نیش وار و خون آلود به گوشت ران کودک چسپیده بود! کودک عین آب که از درد آتش می جوشد می جوشید و دندانهای مادر وی را می

جوید.

 

 

ابن داستان را براي هفتمين سالچرخ شهداي سنگچارک تقدیم می کنم

 

پشمینه پوش تند خو کز عشق نشنید است  بو

                  از مستی اش رمزی بگو تا ترک هوشیا ری کند                  

                                                                                                                                                  حافظ غزل 191

 

 

ملای مزنگ 1

 

 

 

آن روزمردان، رنگ پایزی داشتند. رنگ خزان زیر پوست خیلی ها دویده بود. گویا خبرهای شنیده بودند.

در حول و حوش غروب جلاد شب پیدا شد چشم روز را کٌشت و  به آن طرف تپه گور کرد! شب زود رس خیمه سیا هش را بر افراشت سرمای نا به هنگام به همه جا دوید. مردم می گفنتند:

_  سرمای کره کٌش آمده!

برای همین اسب های بچه دارشان را جای امن بردند. که مبادا بچه ای اسب را به شکمشان یخ بزند!

نیمه شب سگهای ولگرد و هار پیدا شدند. مردم دل بیرون آمدن از خانه را نداشتند. سگها صدا های بلند و کشیده سر می دادند. لجن یخ زده کوچه ها را می خاییدند. زوزه هاشان حکایت ازجنون می کرد. پارس های چندش آورشان تها جمی و غیرطبیعی بود. آن شب چند بار ملا اذان داد. مردم نماز خواندند باز هم روز نشد! بعد هامردم فهمیدند که ملا هم ندا نسته بوده! شب که خابش نمی بره شروع می کند به سرو صدا. همسایه ها فکر می کنند اذان می گوید. در حال که اصل گپ این بود؛ اول اوآمدو گفت:

_ دیشب حسنک دست مه ره مَخ(2) کد

دیگری گفت:

_ توره مَخ کده مَخ سوار می شون

ازاین عقده ملای مزنگ، می خاست جنگ را با یکی دیگربچسپا ند که خوش دا منش پا در میانی کرد درآن گیرو دار چیزی نمانده بود که سرو کله آن بیچاره لُچ شود.  خُسُرش چنگ درهوا می زد میان اتاق می گشت تا او  را پیدا کندکه مهارش  کند آخرهم نتوانست. بعد از آن حادثه مردم نام ویرا،  هِنگگ می گفتند. یکی می گفت:

_ هِنگگ حق داره جّنگره باشه چون یتیم کو چک بوده با ما درش می روه   خارجه مادرش کلفتی کرده به او نان می دهد. آدم که با قِشیی(3) درها کلان شوه همینطوریه.

ستاره شناس محله خبر داد:

_ خا نتان خراب میدا نید چه شده؟ ستاره ها با هم در گیر شده! خلا صه بگم در آسمان جنگ شده! در تیرو تفنگ این جنگ چشم روز کور شده! یعنی بین آن همه خر یک اسب لت خور ده! برای همی چشم روز دیگه نمی توانه بیبنه، وقتی آفتاب نبا شه شب به شب گد میشه،(4) تا چشم روز خوب شوه که طول می کشه. اگه دروغ بگم ارواح خاله خیری بزنه باور نمی کنین از داکتر بپرسین که همه جا رفته میدا نه. داکترگفت:

_ آمردم شما پاک دیوا نه شدین شب خوا بتان نبرده به خرا فات فکر می کنین.

زیر لب اضافه کرد:

_ به شما مردم حق دارد همان ملای مزنگ یک چشم پاد شاهی کند. ازپاد شاه کور گپ و گزار زیاد بود. میان مردم شایع شده بود که پاد شاه را در کودکی مادرش سر پالیزتنها مانده خودش رفته پالیز لاش کردن زاغ آمده چشم پاد شاه را کنده و خورده! بعد ها که بزرگ شده پاد شاه با یک چشم در پا کستان درس خوانده تا که ملا شده. ملا عکس و عکاسی را حرام می دانه! تا هنوز از خودش عکس نگرفته! یک روز لب چشمه راه می رفته روی خودش را به آب می بیند. آب را با سنگ می زند که در این زمان آب هم کافر شده از آدم عکس می گیرد! یک مدتی آب خور دن را حرام می کند به جای آب از شاش شتر استفاده می کر ده!

      دامن هوا سپید شد. مردم خوش حال شدند بالآخره نمردن و دیدند شب ازشب جدا شد. در میان دو شب روز پیدا شد! وقتی خور شید چادر ابری خودش را کنار زد. به زمین سرد رو نشان داد. مردم کم کم به کوچه آمدند در کوچه با آدمهای سرخور دند که چیزی نمانده بود از تعجب پس بیفتند! اول فکر کردند حیله اروس است اروس آمده اسپ و آدم را قاطی کرده! چون آنها عین اسپ یال داشتند. ریشها شان عین یک دسته جارو روی سینه شان پهن بود.

چاشت هنگام، مردم را زده زده مسجد بردند. مردم فهمیدند که حیله اروس نبوده عسکر های ملای یک چشم بوده! پس از نماز هجده نفر جمع شدند؛ که پیش کلانترشان بروند. سرپرستی هییت صلح را داکتر به عهده داشت. قدمها سوی سنگلاخ را به پیش گرفتند. سکوت سنگ ها شکست. سنگ ها، بسان آهنگ پاره شدن کفن هارا می نواخت. برخورد کف کفش بر سنگ پاره شدن کفن را تداعی می کرد. قدمهای مرگ آواز، بی خبر از آینده خویش پیش می رفتند. از روبرو یشان گورستان پدیدار شد. سر قبرها چنارکهای جوان روییده بود. شاید آنها روزی داماد های بودند که بدختران آن محل معاشقه تحمیل می کردند. حال، میوه آن مهر های روستای میرفتند تا گرفتار چنگ مرگ شوند. گامها یشان روی قبرها کشیده می شد کفش هایشان زمین را می لیسید آرام و با کراهت زیر چنار های کهن سرازیر شدند. چنار های که تنشان به کوه های سپید می ماند. زیرچنار ها مرقد امام زاده ابوالقاسیم نهانی بود که مردم اطراف هرسال ملتزم بودند برای زیارت آنجا بیا یند. نزر و نیاز خودشان را، ادا کنند.

به موازی مرقد، چشمه آب زلال می جوشید. آب مست و طربناک از زمین بالا می آمد با همان آب سید رحیم آنجا را آب پاشی می کرد . آن منظره بدیع و با کره ازهر سو جوانهای صفاکیش و سیل چه را بیشتر جلب می کرد. در عید ها و جشن ها، مسا بقه کشتی، بره بریان، کچالو بریان، غله بازی و شور نخود فروشی صحنه را شور انگیز و بهشت نما می کرد.

حالا آنجا مکروح و دل آزار شده بود. چند سال شده بود که از جشن خبری نبود. مردم از سایه خودشان هم می تر سیدند. باد پاییزی به برگهای سبز چنار ذره   ذره سم مرگ را تذریق می کرد. برگ های زرد چنارهای کوه پیکر کفن کهنه را تداعی می کرد. برگ ها زیر قدمها یشان عین استخوان های خشک می شکست.

-  دریش اِستاد شوید.

صدا از جنگل روبرو بود

داکترگفت:

-  طالب صاحب خیر یت اس ما با والی کارداریم مخواستیم در رابطه با امنیت منطقه و دیگر مساییل گپ بزنیم. اجازه هس.

-  والی نیست ازجایتان شور نخورید.

چند عسکر خودشان را به سنگلاخ انداختند تازیر چنار به تاخت آمدند دستها را بستند. سوی تپه که در آن نزدیکی ماهور بود کشیدند. به هر قدمی نیش لگتی، ضرب قنداق تفنگی، به تن رنجور آنها می چشاندند. راه تپه عین گردن شتر منحنی بود. رو به بالا می رفت. آن هیجده تن، عین هیجده نحر آرام و فکورپیش می رفتند. می رفتند تا به خاک خون دهند. به خاک تجدید حیات بخشند. هجده نحر حالا عمود راه می رفت. مثل صف و سلسله تسبیح قطار راه می رفتند. از گردنه شتر به قله رسیدند تا عقاب وار به بلندی جان  دهند. آن سوی قله آدم قصاب پیکرو درشت اندام اشاره کرد. زیر لب گفت:

- همینجا پنهان است. کسی نمی بیند.

عسکر ها دورشان حلقه زدند. ازمیان موهای انبوه غاری باز شد چند دندان چندش آور و کرم خورده معلوم شد کَپکَپ به هم خورد و چشمهای قی کرده و چرکین ش را به سید رحیم دوخت و گفت:

-  بیل ره بگیرزمینه بکن.

سید رحیم به زمین خیره شد. به نظرش زمین این پوسته صلب و سخت خیلی غریب آمد. اولین باربود که به زمین با دید پرتامل و نو نگاه می کرد با خودش فکر کرد:

-  عجیبه چه آدم های روانی به نام روحانی باله ای زمین زندگی می کنند!

دندان های پوسیده عسکر باز بهم خورد سید رحیم را بامیل تفنگ تکان داد:

-  توره می گم بیا گور خودت ره بکن شو سرما می زنت می دانی یا نه امشو باید اینجا خو کنی!

شلیک خنده عسکر ها بلندشد. تفنگ را به سینه سید رحیم گرفت باد پاییز به تن چنار پاین پیچید پنجه باد چنان چنار ها را فشرد به هوا کشید که چیزی نمانده بود ریشه کن شوند. لحظه دیگر تمام آسمان را برگ گرفته بود. برگ ها به زمین بال زنان و آرام برمی گشتند برگ های زرد، زمین را نقاشی می کرد نقاشی تاریخ به گونه دیگر رخ نشان میداد رستاخیز برگ ها شروع شده بود. زمین از رنگ برگ ها به زردی می زد برگ ها جان گرفته بود. از انباشتگی شان شکل های پدیدار شد از پشت زمانهای دور بود مرد شتر هیکل پایش را روی سینه بلال می فشرد. بلال و بلا پنجه در پنجه هم افکنده بود.

          در دوران دور، در چاشت پایان ناپزیر صحرا، تنور تابستانه ای بیابان تن را کباب می کرد استخوان را مار وار می گزید. برده عریان و بریان حبشی روی ریگهای بیابان رها شده بود. سنگ سنگین را به سینه اش نهاده بودند. زهر ریگ داغ، عین نیش مار در رگش می خزید عرق خون پالوده از تن تبدارش روان بود. چکه چکه جوهر حیات از تنش به زمین می چکید. بلال با هر نفسی کشیده و تبدارش احد احد می گفت. مو جود شتر هیکل دندان قروچه می کرد:

- لحد لحد لحد ...  بگو! یک کلام بگو از خدا بیزارم راحت شو. وگرنه همین جا گورت می کنم.

           عسکر با تحکم پا به زمین زد گفت:

- بکن زود بکن که خوب گوری می کنی!

درحلقه دیگر حجم شتران سرخ پیدا بود. درآن  صحنه آینه وارصحرای دور، کودکان امید باخته، مادران مسطرب و خواهرغریب که به غروب برا درش فکر می کرد، نمایان بود.

سوی دیگر افق تار و دل آزار، لشکر جرار پسر سعد بود. خازِن خانه های خطر و خون گرد هم آمده بودند. 

عسکر ها تفنگ ها شان را آماده کردند. به سوی آنها نشانه رفتند. یکی اش بالحن کش دار گفت:

- دی شب از آن حیوان ها کباب کردیم گوشت زیادی ره گور کردیم امشب نوبت شما بوده!

به گوسپند ها اشاره کرده بود. حسن کربلای بلند شد گفت:

- لعنت به شما اول مه ره خلاص کنین. ما ازبزرگها یاد گرفته ایم تاما زنده هستیم کسی نباید به سادات بی احترامی کند.

کسی به گپش گوش نکرد. تفنگ ها مانند ژاله باریدند.   ازصدای تفنگ ها

گوسفند های دشت دور رمیدند. دخترک چوپان به تپه چشم دوخت گردش چشم دخترک به تپه زوم شد. به خون تپیدن مرغ وار انسانها را شدید. پرپر پرنده مانند، فواره های خون، دخترک را دچار زبان بندی کرد. زبانش، از گپ زدن ماند! عین کبک سرکنده به سوی تگاب خیز برداشت. میان راه هر کسی را دید به سوی تپه اشاره کرد. تلاش کرد چیزی بگوید نتوانست.

مردم گفتند:

- از دیدن گرگ گنگ شده. گرگ شاید به رمه حمله کرده این ترسیده.

پدرو مادرش ازدیدن وی وار خطا شدند. پدرش رفت از میان بره ها یکی را جدا کرد. دو رش دور داد. مادرش اسپند دود کرد. گرد سرش چرخاند گفت:

- اسپند، بدره بند بلا بند شر و  بلا ره بکن.

دخترک چوپان تا آخرماه هرروزتپه را نشان می داد. هر وقت از نیا مدن داکتر و همره ها نش گپ زده می شد، به تپه اشاره می کرد و اشک می ریخت. اسلم بای گفت:

- به تپه یک گپ است. برویم این بی زبان چه دیده آنجا؟

- آبای این دیوانه شده توره چه شده؟ به او تپه هیچ گپی نیست.

یکی دیگر بود. دخترک طرف تپه دوید. اسلم بای باتردید خودش را به تپه رساند. زمین را کند. زمین آن قصه را بهتر از دخترک بیان کرد. قصه ای نم نم خون تازه، ورق ورق بدنهای کبود و بنفشه ای، فریاد فراوان و تلخ زن و مرد محله که سوی تپه می دویدند آن روز از آن زمین یک قطعه کربلا ساخته بود.

_ دِه است درمشهد مقدس و منطقه افغانستان بنام دِه مزنگ، در اصطلاح محلی آدم بی آب و آبرو، جت و جوکی را می گویند.1

2_ بوسید

3_ ته دیک

4_ قاطی می شود