آهو در هیاهو ( 2 )

 

 

 ... خوشه های حبابی خون روی زمین نقش مرگ زده بود قصاب شیشه قاب حیات را در تن آهو شکسته بود آهو با شر شر و خور خور چندش آور از شریان های بریده نفس می کشید قاتل آخرین قهرش را استفراغ کرد با کنده زانو به گرده اش زد.

     با آن ضربه حس کرد استخوان خودش شکست. روز نو دخترک او را به چرا برد آهو پا هایش را به زمین ستون کرد از حلقه ای دار مانند تناب، خودش را به آب کن انداخت فرار کرد. کوتل تند را نفس زنان بالا آمد. نا خود آگاه دلش چرخید خودش چر خید از دویدن باز ماند نغمه نی های نیشابور، نور پیشانی افق دور، ناقه ناب عربی و امام نقاب دار نمایان شد سرو گردن بلند ناقه عین گردن طاووس کشیده و چشم نواز بود.

مردان و زنان چون بال و پر طاووس بدنبال ناقه کشیده می شدند آشوب رنگ لباس عرب و عجم جلوه بدیع طاووسی ساز کرده بود که بدنبال ناقه ای امام آرام کشیده می شدند!

     هر کدامشان پر مرغ بدست داشتند سلسله سخن امام را می نوشتند وقدح قدح می نوشیدند!

     همه ذرات بدن آهو موج زد آهو حس کرد همه چیز سوی امام خویش در تکاپوست!

خدای من آدما امام هم دارند! چرا باز آن گونه هستند؟!

با خودش بود به دلش آمد برود دور بزند دورش بگردد ببوید ببوسد گریه کند از روز گار حکایت و شکایت کند در حضور چشمان امام لحظه ای بیا ساید با نوازش او آرام شود حیف که آدما دورش را گرفته بودند!

     یک پر ده، نسیم وزید و عین نسیم سحری بود بوی گلهای ختن، بهار بلخ و آ را مش نخلستان یثرب را داشت و عبور می کرد ناقه حامل نور از میان نیستان نیشابور عبور داشت.

     صفیر تیر رشته ذهنش را عین رگ درید! تیر گذشته بود درست از میان شاخ هایش گذشته بود. به خودش آمد شنید صیاد و صدا، صدای صیاد برای تشویق سگ غوغا می کرد زبان سرخ سگ له له می زد از سوی گردنه کوه می دویدند! کوشش می کردند که او را بگیرند.

      آهو لرزید. هوا کرد هوای دویدن بچه اش پوزه پر شیرش را لیس زد خواست از لاله لاخ دیگر غوچ بزند مادر جهید بزغاله اش طپید! دنبال مادرش تلو تلو می خورد و بق می زد بو و.... مادر آس وپاس بود با هراس میدوید با هراس بر می گشت به بچه اش می دید بچه می افتاد و ناله می کرد. ناله نا رس و نوزادانه! با تقلای تند و کودکانه. برای حیات که حق او بود آدمی زاد آمده بود که حق را از او و مادرش بدزدد!

مادر خودش را به گلوی دره انداخت. تروپ و تروپ، پاهای چالاک، چک چک سنگ و سُم، ضرب تند خیز آهو، چال و چاک دره و پارس سگ بد قهر باعث شد که مادر را گم کند.

       مادر وی را می دید عین خرگوش نوزاد به هرسو فرار گونه می دوید.

 آهو مصمم شد که بماند خودش را به نیش های تیز سگ رها کند که دیگر بچه اش را آن گونه نبیند!

      چیزی به درونش درخشید. امید، امید آزادی گلوی دره را بالا آمد پریشان و پای کوبان، درنگ و پشت سر را دیدن و دویدن.

     شهوت شکار سگ پایان نداشت با صاحبش می دوید آهو سوی چپ چرخید سینه کوه را درید کوه آرام بود این آهو بود که از سوز سینه می سوخت.

سگ گیر کرد به رگ کوه می زد و بر می گشت کوه بلند بود شکم درون کشیده بود سگ بر می جهید به شانه بلند کوه چنگ می زد ناخن هایش رامی فشرد شیب تند کوه مانع می شد پس شره می کرد پژواک صدای صیاد با تحکم تیز به کوه پیچید:

- برو بالا آهو رفت برو!

سگ دور و برش را دید این بار، سگ سر سخره سنگ بالا آمد خودش را جمع کرد با تمام نای انداخت پنجه هایش را محکم کرده بالا چنگ انداخت این بار بالا آمد بدنبال آهو یله شد آهو دور شده بود با امید می دوید شاید از دایره بلا رها شود بچه اش را پیدا کند. نه سگ خودش را نزدیک زده بود باید تسلیم می شد امید نامعلوم دل او را می دواند.

   خودش را زیرپوست درختان جنگلی زد جنگل بوی باران می داد باران نه بوی بیگانه، بوی آشنا بود از سوی قله می آمد همان بود بویی که در نیشابور مشامش را نواخته بود! بوی امام! راه قله را پیش گرفت با تلاش و تقلا جلو رفت سینه به سینه قله داده بود عرق کرده بود نفس می زد باریک شده پاهای پسش کرخت شده بود .

    با این همه کار دل بود که او را می برد جزبه دیگر بود که جلو می کشید قله را دیدزد خورشید بر محمل قله نشسته بود! هاله هلالی، نورپیشانی بلند کوه را فرا گرفته بود.

   حادثه از یاد آهو رفت مست مهر شده بود بویید بوسید چرخید.تلاقی نگاه آهو و امام تلاقی تشنه و آب بود.

صیاد از دیدن این صحنه صیحه کشید آرام و خفیف:

- خدا یا آهو از کجا فهمید باید از او کمک خواست ؟ او کیست؟

آن وحشی با دیه گرد، که باید کباب کوهستان من شود چگونه رام او شده است!

با بی اعتایی کمان کشید و کمین کرد در آن لحظه لرزید فکر کرد امام با اشاره چیزی می گوید:

صیاد صبر کن این آهو بچه ای دارد مثل تو و کسان دیگرشما خیل خام وشیرشب خوردگانید. برای چند سال زندگی به اما متان سم می دهید و در تاریکی نفس خودتان به آهو تیر می زنید زندگی را زنگال زده اید و ...

      مرد کمان دار هیچ گاه  نفهمید اشارات امام را که گوشت خواری چقدر مکروح و دل آزار است فقط آن لحظه کمان را کنار گذاشت  که فکر کرد امام، ضامن همان آهوی مخصوص شده است!

 

ادامه دارد