تبليغاتX
باران بلخ

البحر بما ينفع الناس .... فاحيا به الارض. بقره/ 164

 

افغانستان و خليج فارس

 

                                      (تاملات در مناسبات جغرافيايي، سياسي و تاريخي؛ افغانستان و خليج فارس)

 

فارسي شوخي است يارم كز غم لعل لبش

هست چشمم از خليج فارس گوهر بيز تر

 

چكيده:

 

جهان آراسته از پنج قاره آسيا ، آمريكا و اروپا و ... است  و آسيا در يك تعبير پيكر وارگي دل جغرافياي جهان است و كشور افغانستان لب لباب يا  دل آن دل است از حيث ژيوپلوليتيك و ژيو استراتژيك بقول شاعر ظريف ذهن، يعني عروس جمله اي دنياست شهر من. براي همين هم  در تاريخ چون سيب شيرين دچار آفات گوناگون و مورد تاخت و تاز همه لون قرار گرفته از قبيل تجاوز انگليس، شوروي و ظهور و سقوط شبه طالبان كه نژاد ازهزار سو داشت وين نيگ پي.

   

كليدواژه‌ها:

 

 خليج فارس، ايران، افغانستان، تاريخ ، فرهنگ، منطقه، امنيت، ژيوپلوليتيك

 


ادامــه مــطــلــب

|+|نوشته شده در 88/08/27 ساعت 22 توسط علي اكبر.ر. آل مولا |

نیم تکلم با وطن دار

 

برخیز وطن دار گاه درنگ نیست قطار ناقه های زمان درست به استانه انتخابات پیاده مان کرده ! هر کجا هستی هر کجا باشی فقط برخیز بیا اصلح را انتخاب کنیم رها از قفس های قومی از نوع انتخابات سلمان پارسی که از قاف قله های قصر مجلل تکثر و تفرقه تیسفون سوی کلبه کوچک محمد پرواز کرد شگفتا چه جزبه ای خدیجه را، ملکه مکه را از قصر قیصری خویش به کوچه های بنی هاشم کشیده بود!؟

یادمان باشد راه من و تو از همان جا می گذرد به نشانه ای:

     خیابان قرآن، صراط مستقیم پلاک رنگ خدا منزل پر مهر محمد و آل پاکش

تجربه شیرین تاریخ تمدن آفرین مان را یاد آور غزنی و بلخ را توسعه سرزمین اسلام بدست پرتوان محمود غزنوی به سوی شبه قاره. شفای عقل انسان با انتخاب شفای ابن سینا معماری اخلاق جهان با مثنوی مولوی کافی است پنجره هدفمان را رو به مدینه منوره باز کنیم مدینه حکمت ، اخلاق و با هم بودن.

یادمان باشد جانانه من حالیا چشم جهانی نگران من و توست و به آن یاغی عرب " بن لادن " بگونخل های دیارش خشکیده وانار های قندهار به آب یاری بیگانگان نیاز ندارد وبگو به کابل پا نگذارد اینجا دیگر زمین تفرقه پیدانمی شود تاوی با ملا عمر باغیرت! رقص عربی به پا کند و دنیا بداند منوتو به اختلافات کوفی و حجاز کار نداریم که از عشق چه قراءتی دارند تا یاغیان با کفش و کلاش سرزمینمان را آلوده کند فقط کافی است خداوند گاربلخ، ازهنجره هیجده نحر بخاند:

 

دولت عشق آمدو من دولت پا ینده شدم

 

تا چلچله های کشورمان به سوی یک دولت ملی و مهربان پر بزنند وسینه های شرحه شرحه ازفراق را التیام بخشند.

   دست مرا بگیر به باغ بلخ وش مثنوی رویم آنجا شاه بیتی درست شبه ابروان زیبای تو نوشته است.

 

  این جهان کوه است فعل ما ندا

  سوی ما آید ندا هارا صدا

 

میهن آباد، آزاد، شیرین و باشکوه حق من و توست.

یاد ما باشد از آن باغچه روشن که لبخند خدا پیداست گلی بردایم و رستاخیز فرشته ای فرهنگمان را جشن گیریم

 

    یا مولا مدد

|+|نوشته شده در 88/03/31 ساعت 8 توسط علي اكبر.ر. آل مولا |

امروز که این خطوط را می نگارم تاریخ 24/12/87 است. خواجه خندان خمار دوران سریر نشین کابل (کرزی ) از سرمای آن دیار! به سفر تهران آمده؛ تا با کلانهای عضو اکو دیدار کناد و بعد از دیده بوسی ها و دیدارها به کابل شده. امید بر اینکه برای سال 88 یک سیر، تعهد؛ تحفه برد برای اینکه طرز تازه ای را پی نهد تا دیارمان از طالب و تریاک تهی شود.

      و نوروز نو،را به همه" پارسی" زبانان که بعد از عربی پارسی  تنها زبانی است که به در یای علم و عرفان پارو می زند و به حوالی و اهالی افغانستان عزیز و خوا نندگان « باران بلخ » تبریک می گویم!

     و خطوط ذیل را باکمی شتاب و عتاب برای باران بلخ نویشتم باشد این شینه و شبنم شگون خوبی داشته باشد برای مردم؛ سال نورا. آمن یارب العالمین

      

قارچ ها و رعد و برق

 

دردوران دور کودکی وقتی به بیابان می شدیم در پگاه  پر نور بهاری دخترکان بره های خُرد را بغل می زدند و شاید با این کارشان بچه داری را تمرین می کردند.ما پسران یا رییس می شدیم یا چاپ انداز.

      زندگی خشن مردان را در دنیای خودمان تکرار می کردیم.بیگاه هنگام آسمان با زن زمینش سر جنگ داشت! چهره درهم می کشید سیاه می شد غرٌ می زد. و رعدو برق....

 

آسمان مرد و زمین زن در خرد

هرچه آن افکند این می پر ورد

 

آن شیهه اسپ صفتانه ابر های آسمان، ثبات و آرامش ماکودکان بیا بان گرد را به هم می زد

ریش سپیدان که ریشه ای فکر می کردند می گفتند:

-        تندر بی باران سمارُق (قارچ) به بار می آورد نه علف!

امروز ها قصه سیاسی ما تکرار آن حال و آن دوران است کمی مدرن و ساز مان یافته. این که جان استوارت میل میگوید:

-        هر گونه بلا سر نوع بشر آید زیر سرحکومت است(1)

به گزاف نگفته. آقای رییس جمهور از تریبون دولت با شیوه سیاسی شیهه و پا می کوبد تو گویی الساعه طوفان این شهنه شهر آشوب، ملا عمر را ازکوه و کمر فراری میدهد. تابو یا، یابوی کور ازشدت هراس به دره سقوط کند! حاشا و کلا آب از آب تکان نمی خورد در این غوغای پر غبارقارچ های سیاسی بنام طالب رشد می کند. ملا ها، از آن بر مرز فتوا فیر می کنند یافیل های  فتوا را عین گله خوک به مزرعه این مرز و بوم به چرا می آورند. و این قارچ های هرز از هیج ظلمی ابا نمی کنند. از قبیل انتحار، مکتب سوزی و غارت و....

ما بر آفتاب افکنده ایم

 

      در بیخ گوش پاکستان هندوستان قرار دارد. هند، از هنر و فرهنگ کهن بر خور دار است و مربیان چون گاندی داشته برای همین هزار آیین و یک آینه دارند. اما پاکستان یک آیین و هزار آینه دارد آینه های کاذب و هزار لون.جامعه طبقاطی، فقر، فحشا، ایدز و.... فتواشان برای افغانستان!

برای همین:

 

 هیج کس بی دامن تر نیست ولکن پیش خلق

 برخی می پوشند و ما بر آفتاب افکنده ایم

 

دسته این تبر از درخت خود و خر این خطر از گله این خراب آباد است اگر این گونه نباشد چرا جای دیگر این همه ملا و ملنگ و مطرب پیدا نمی شود که نام شریف طالب را یدک بکشند؟!

مگر وقت آن نرسیده است؛ مردم پشتون غبار این ننگ را از دامن زدایند تا دیگر پاکستان طماع خواب کابل را به عنوان حیاط خلوت سیاسی و باغ وحش طالبانی نبیند! آن گونه که هفت سال پیش داکتر نجیب را به صلیب و صد ها جوان افغانی را به خون خواباندند.

        هر ملتی مشکلات خاص خودرا دارند چون تعلق خاطر و امضای ملی و میهنی به سر زمین مادری شان دارند در مواقع خطر دست به دست هم داده از بحران ها عبور می کنند. ما همدیگر را قطعه قطعه کرده دامان خون آلود مان را بر آفتاب می افکنیم! بی هزر از رسوایی!

باقفس بافی ها، تقلب ها،تذویر هاگرگ هم می شوند. کوچی به بومی،پشتو به پشه ای پاس نگه نمی دارد. باز هم امید رهایی و پر واز داریم و این چنگ به خالی زدن است.

 

چه سر نوشت عجیبی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود

 

.... در راه است

 

دولت باید از بر گشت طاعون طالبانیسم هراس داشته باشد! عمل کرد رییس جمهور تداعی گر لولیان سرمست است در روی زمین لخشوم و یخ زده، بی پر وا و رها با دشمن بازی می کند! گاهی با آمریکا بد خوی می شود. به روسیه رخ عیان می کند. به ملا یان، بی ملال و حریم سیاسی چشمک می زند مبا دا این رندی به رسوایی کشد و رای مردم از او برمد. ناموس تاریخی ؛ ملی و سیاسی بی سامان سر از بازار بیگانه بدر آرد. سر نوشت داکتر نجیب و عبدالعلی مزاری باید تیتر درشت دولت مردان بخصوص آقای کرزی باشد.

       مار های کوهستان ممکن است سال جدید با گرمای آفتاب به کابل کله بزنند اگر با این ماران ملا نما  مسئولین بازی کنند قدم به قدم در عدم فرو می روند چون حکومت برهان الدین.

اصولا دولت و ملت در ماندگاری خویش به هم نیاز دارند با ید همدیگر را آبدیت و آب یاری نمایند.بر دولت هاست که گسست های فرهنگی را پیوند زنند. دانشمندان ما در بیشتر اذهان و افعال جهان زنده است بیشترملل جهان حیات خودرا وام دار مردم ماهستند. اگر افغانستان نمی شد همسایه ها ونیم کره غربی زیر چکمه های سرخ شوروی غروب کرده بود. بر قلم داران است آن شکوه ازدست رفته را به مردم بگویند باشد برا دری ها و ریشه هارا به آفت فساد و رشوه نیالایند در این صورت سال جدید را با اقبال و بختیاری می آغازیم به امید آن روز. چنان که اقبال گفت:

 

رفتم و دیدم دو مرد اندر قیام

مقتدا تاتار و افغانی امام

سید السادات مولانا جمال

زنده از گفتار او سنگ و سفال

در پایان برای تک تک مردم افغانستان عزیز زندگی فراز و فرحمند را آرزو مندم.  

 

  1- قدرت سیاسی: ن ویلیام لاپی یر، ت بزرگ نادر زاد، ص7

 

 

 

|+|نوشته شده در 87/12/30 ساعت 8 توسط علي اكبر.ر. آل مولا |

قلب قلم

 

         از اول محرم الی امروز به ذهنم زار زده ام که به سوی این درخت ممنوعه (قلم) نروم چرا که قاری قلم عین هلال محرم به گوشه ای دل کز کرده آرای ندارد حتی یک آیه از این برهان قدسیی پرخون ( عاشورا) را قراءت کند. گوی گنگ خواب دیده یا کودک پریشیده است که از آن وا قعه ای اعظم مات شده و مشرف به موت است.

         باز میبینی از هر حنجره ای پژواک عزا بگوش می رسد نهیب می زنی از این قافله باز نمانی، هلا که موسم حرکت است.

       قلم میراب وار از مرداب خلوت خویش بیرون می آید شگفتا! آگاهی، میوه تلخ راحت اندیشان عالم! بلای جان حوا و آدم. گویا بهشت بی دردی و خور و خواب را با دنیای آگاهی تعویض می کنند یعنی بهشت بی کربلا و آگاهی رسالت مندانه، جهنمی بیش نیست.

      قلم جلو تر می رود از میان کوه ها، گردن فراز می کند کوه های که جمعیت زیادی را تنگ بغل زده است. در میان مردم کعبه پیداست همان مکان ابراهیم، مسیح و محمد. عجبا، این لات و منات، عزات هبل است که با جعل کعب الاحبار به کعبه برگشته! اما با جلوه جمال دیگر.

    نا گهان کعبه شق می شود نه آن گونه که علی (ع) از کعبه جداشد این بار حسین(ع) چون کعبه ناطق دل جمعیت را شکافت. آرام، عمیق و استوار، عزم آدم آواره بر چهره و وراثت انبیا بر دوش؛ در کنارش حوای زمان، آسیه رمز ناک و خاموش، مریم پاک و پیام آور عاشورا زینب.

 

زن مگو خاک درش نقش جبین

زن مگو دست خدا در آستین

 

آن طرف سیل جمعیت به عنوان طواف سگ دو می زنند که بهشت را پیدا کنند این طرف جوان اهل بهشت تنها بود و بی یاور!

 

در مزار آباد شهر بی تپش

وای جغدی هم نمی آید به گوش

 

قافله قلیل حسین سفینه وار روی رمل های بیابان حرکت می کند و عده ای اندک همراهش.

 

حافظ از دست مده دولت این کشتیی نوح

ور نه طوفان حوادث بکند بنیادت

 

صد حیف که قلم به گرد قافله نمی رسد و کاروان در فرا سوی افق ناپدید می شود.

|+|نوشته شده در 87/11/04 ساعت 16 توسط علي اكبر.ر. آل مولا |

اگر این « قصه » خُردک خِردی دارد ویا سر 

سوزن ذوقی برای استاد شجاعی تقدیم است.                                                                                     

                                                                                                                                     

نی شکسته

 

 

برم، نرم نه نه نه، اگر بروم کجابروم؟ چگونه بروم؟ نه! باید بروم  سی سال شده که آمدم سی سال بگو، عمر یک آدمیزاد! این تردید ذهنت را ترکا نده بود، عین حالا که آن راننده مست تو را وسط جاده ترکانده مثل خمیر مالیده و رفته. خوب می دانم چند ماه قبل این حرفها عین خرچنگ زیر پوستت خزیده بود درست به مغزت چنگ انداخته بود!

  یادم هست اول بهار بود چند نفر از دوستا نت خانمان آمده بودن از تو به عنوان استاد فلسفه دعوت کرده بودندکه افراد دانش دوست را در مزار شریف درس بگویی، به این سادگی که استاد نشده بودی من جوانی ام را فدات کرده بودم یا دت هست سالی که عروسی کرده بودیم تو شهریه نداشتی رفته بودی به اتاق طلبگی خودت من یک سال تمام خانه آ قام و خواهرام رفت و آمد می کردم که آبروی تو نرود. آن سالها پا به ماه بودم. میان من چیزی، عین نهال رشد می کرد. دوستت داشتم برای همین خیلی زود از تو بار گرفتم. وقت دانستم که بار دار شدم خوشحال شدم. اگر تو نبودی بایاد و یاد گار تو، به تعبیر خودت سرمست بودم. یادته! تو نبودی که بچه مان به دنیا آمد. برام خیلی سخت گذشت. خوا هرم بانیش و کنایه گفت:

_ بچه آمد و با باش نیامد.

گفتم: 

  _ به سگانی چه رسد یک کاله پوستک. مثل تو که به خانه ترش نکردم!

دیدم که دق کرد. با کمی نرمی گفتم:

  _ حالا تو کجا رسیده ای؟ هنوز جوانی وقتی بچه مردمه شوی کردی می فهمی زندگی چیه.

بچه مان شوخ بود و نو پا، وقتی خانه می آمدی کتابها یت را به هم می زد. پاره می کرد خط می زد. می گفتی:

   _ امضای دوران کودکی شگف آوره! مرز نمی شناسه! ویران گره، باز خوبه تمرین خط می کنه برای زمان بزرگی. این خط های خراب گر، ممکنه یک روزی بشریت را آباد کند. بشر تا خراب نشود آباد کی شود؟

   من می گفتم:

  _ نکذار پاره کنه جلوگیری کن حیفه این کتابهارا به این گرانی خریدی! هیبتش کو!سیا ستش کو.

  تو آه می کشیدی و می گفتی:هی هی مردمی که سیاست ره به معنی جنگ و دعوا تلقی کنه برای تعمیر او افلاطون و علی لازم اس. همان وقت رو به بچه گفتی:

_ عزیزم. عرض شود آیا این عمل خوب است یابد؟! من نمی گویم بد است.خودت فکر کن.

با قهر تکانت می دادم همان قهر های که بشتر از همه برات درد ناک بود! دور می زدی دست به کمر زمزمه می کردی:

_ قهر خانم نازل منزله قهر خداست!

باقهر و زهر می گفتم:

_ این چه گپه؟ که به بچه سه ساله می گویی؟

گناهی تو نبود. محو و مسخ منطق شده بودی! رفتارت عجیب شده بود. گاهی بمن می گفتی:

_ جو هر جمالت تغییر کرده. از قوه به فعل سفر کرده.

فکر می کردم یعنی چه؟ می فهمیدم که آرایش کردم. آن زمانها اسفار می خواندی پرسیده بودم:

_ نام کتابت چه معنی دارد؟

_ اسفار، یعنی سفرها.

بانیش و نوش گفتم:

_ توکه کتاب سفر می خوانی بچی ازخودی سفر می ترسی؟

ناگهان اخم کردی و من خندیدم. با همان گپ یک کاسه غم شده بودی لب و دندان پر خنده ات مکروه و دل آزار شده بود. حالا عزیزم به دل نگیر منم پیر شدم ازدنیا دل کندم دلم هست زود تر بیام که آنجا تنها نبا شی.

        روز ها بی وداع درس می رفتی. زیر لب خدا حافظ می گفتم جواب نمی دادی! خیلی ظریف و زود رنج شده بودی وقتی می آ مدی دور درخت حیاط دور می زدی با خودت گپ می زدی. گاهی به ریشت به قول خودت محاسن دست می کشیدی گپ می زدی من دلم بود آشتی کنیم به شوخی گفتم:

_ آنقدر گشتی و گفتی که بیچاره درخت ملا شد. بیا چای بخور.

خنده ات را پس زدی باز آبشار گونه خندیدی گفتم:

_ از حنجره رود بلخاب می خندی! خوش به حالت می روی بلخاب ره می بینی!

_ هَی، هی ی عیبش را نیز بگو. بلخاب خنده خشم طبیعت است. اگر آبش نمی شد آن دره عین حلق جهنم می ماند. آسیب های برف کوچ و پرت شدن موتر و ... همیشه قربانی می گیرد. نمی دانم در این سفر از آنجا سالم برمی گردم یانه! اگر روزی این خاک از سرطان سیاسی، طالبان؛ شفا پیدا کند در باز سازی باید آب بلخاب به سوی سنگچارک هدایت شود. چون نزدیک ترین جای است که می شود بهره برد.

من گفتم:

_ برو برو سالم برمی گردی نترس!

تو لبخند زدی گفتی:

ای لولیی سرمست آمده ای که مرا از بهشت معنا برانی و به دوزخ پوچی رسانی!دستت را عین یک سخنران بالا بردی ادامه دادی:

اصولا از ازل الآ زال فریب در نهاد زنها تعبیه شده آن هم فریب فعال که یک لحظه خاموش نیست و آن حقه و فریب اگر برهنه بیاید شناخته می شود اگر لباس مهر و دوستی بپوشد ان قدر شیدا می کند که می تواند یک آدم را از فردوس برین بیرون کند و تواز همان تخمی که آدم را از بهشت گزلگ کرد یعنی پرت کرد!

من گفتم:

بس کن می دانم چه میبافی باخودت. چرا یک جا نشسته درس نمی خوانی؟

    گفتی:

این روش، طریقت مشایی هاست این مکتب در یونان باستان پا گرفت خوبی این سبک این است که مغز را فعال می کند. دُرد معنا در جام حافظه ته نشین می شود.

وحالا خونت چه قشنگه! عین شیره نی از استخوانهای شکسته ات بیرون می زند! یادته یک روز از بازار نی خریدی نابینای نی فروش باریک و کشیده نی می زد. تویکی را خریدی شب زدی و خواندی

 

بشنو از نی چون شکایت می کند

از جدای ها حکایت می کند

 

تتوووو تو تو….

      گفتی مولوی این شعر را وقتی سروده که از بلخ بیرون شده در فراق زاد گاهش چه کشیده! واین خاک خوب فعلا زیر قصاب ها خابیده.

    می گفتی حکما و هنر مندا ارغنون عقل و عشقه. صدای آنها میان جا معه جاهل شنیده نمی شوه چه رسد به طالبان که ابوجهلن! معنی ای گپه نمی فهمیدم وقتی ساکه گرفتی گفتی: وقتی از خرابه های جغد جهل برگشتم قصه آن خاک را بیشتر می گویم. خداحافظ عزیزم دارن تابوت میارن

 

|+|نوشته شده در 87/09/03 ساعت 8 توسط علي اكبر.ر. آل مولا |

آهو در هیاهو ( 2 )

 

 

 ... خوشه های حبابی خون روی زمین نقش مرگ زده بود قصاب شیشه قاب حیات را در تن آهو شکسته بود آهو با شر شر و خور خور چندش آور از شریان های بریده نفس می کشید قاتل آخرین قهرش را استفراغ کرد با کنده زانو به گرده اش زد.

     با آن ضربه حس کرد استخوان خودش شکست. روز نو دخترک او را به چرا برد آهو پا هایش را به زمین ستون کرد از حلقه ای دار مانند تناب، خودش را به آب کن انداخت فرار کرد. کوتل تند را نفس زنان بالا آمد. نا خود آگاه دلش چرخید خودش چر خید از دویدن باز ماند نغمه نی های نیشابور، نور پیشانی افق دور، ناقه ناب عربی و امام نقاب دار نمایان شد سرو گردن بلند ناقه عین گردن طاووس کشیده و چشم نواز بود.

مردان و زنان چون بال و پر طاووس بدنبال ناقه کشیده می شدند آشوب رنگ لباس عرب و عجم جلوه بدیع طاووسی ساز کرده بود که بدنبال ناقه ای امام آرام کشیده می شدند!

     هر کدامشان پر مرغ بدست داشتند سلسله سخن امام را می نوشتند وقدح قدح می نوشیدند!

     همه ذرات بدن آهو موج زد آهو حس کرد همه چیز سوی امام خویش در تکاپوست!

خدای من آدما امام هم دارند! چرا باز آن گونه هستند؟!

با خودش بود به دلش آمد برود دور بزند دورش بگردد ببوید ببوسد گریه کند از روز گار حکایت و شکایت کند در حضور چشمان امام لحظه ای بیا ساید با نوازش او آرام شود حیف که آدما دورش را گرفته بودند!

     یک پر ده، نسیم وزید و عین نسیم سحری بود بوی گلهای ختن، بهار بلخ و آ را مش نخلستان یثرب را داشت و عبور می کرد ناقه حامل نور از میان نیستان نیشابور عبور داشت.

     صفیر تیر رشته ذهنش را عین رگ درید! تیر گذشته بود درست از میان شاخ هایش گذشته بود. به خودش آمد شنید صیاد و صدا، صدای صیاد برای تشویق سگ غوغا می کرد زبان سرخ سگ له له می زد از سوی گردنه کوه می دویدند! کوشش می کردند که او را بگیرند.

      آهو لرزید. هوا کرد هوای دویدن بچه اش پوزه پر شیرش را لیس زد خواست از لاله لاخ دیگر غوچ بزند مادر جهید بزغاله اش طپید! دنبال مادرش تلو تلو می خورد و بق می زد بو و.... مادر آس وپاس بود با هراس میدوید با هراس بر می گشت به بچه اش می دید بچه می افتاد و ناله می کرد. ناله نا رس و نوزادانه! با تقلای تند و کودکانه. برای حیات که حق او بود آدمی زاد آمده بود که حق را از او و مادرش بدزدد!

مادر خودش را به گلوی دره انداخت. تروپ و تروپ، پاهای چالاک، چک چک سنگ و سُم، ضرب تند خیز آهو، چال و چاک دره و پارس سگ بد قهر باعث شد که مادر را گم کند.

       مادر وی را می دید عین خرگوش نوزاد به هرسو فرار گونه می دوید.

 آهو مصمم شد که بماند خودش را به نیش های تیز سگ رها کند که دیگر بچه اش را آن گونه نبیند!

      چیزی به درونش درخشید. امید، امید آزادی گلوی دره را بالا آمد پریشان و پای کوبان، درنگ و پشت سر را دیدن و دویدن.

     شهوت شکار سگ پایان نداشت با صاحبش می دوید آهو سوی چپ چرخید سینه کوه را درید کوه آرام بود این آهو بود که از سوز سینه می سوخت.

سگ گیر کرد به رگ کوه می زد و بر می گشت کوه بلند بود شکم درون کشیده بود سگ بر می جهید به شانه بلند کوه چنگ می زد ناخن هایش رامی فشرد شیب تند کوه مانع می شد پس شره می کرد پژواک صدای صیاد با تحکم تیز به کوه پیچید:

- برو بالا آهو رفت برو!

سگ دور و برش را دید این بار، سگ سر سخره سنگ بالا آمد خودش را جمع کرد با تمام نای انداخت پنجه هایش را محکم کرده بالا چنگ انداخت این بار بالا آمد بدنبال آهو یله شد آهو دور شده بود با امید می دوید شاید از دایره بلا رها شود بچه اش را پیدا کند. نه سگ خودش را نزدیک زده بود باید تسلیم می شد امید نامعلوم دل او را می دواند.

   خودش را زیرپوست درختان جنگلی زد جنگل بوی باران می داد باران نه بوی بیگانه، بوی آشنا بود از سوی قله می آمد همان بود بویی که در نیشابور مشامش را نواخته بود! بوی امام! راه قله را پیش گرفت با تلاش و تقلا جلو رفت سینه به سینه قله داده بود عرق کرده بود نفس می زد باریک شده پاهای پسش کرخت شده بود .

    با این همه کار دل بود که او را می برد جزبه دیگر بود که جلو می کشید قله را دیدزد خورشید بر محمل قله نشسته بود! هاله هلالی، نورپیشانی بلند کوه را فرا گرفته بود.

   حادثه از یاد آهو رفت مست مهر شده بود بویید بوسید چرخید.تلاقی نگاه آهو و امام تلاقی تشنه و آب بود.

صیاد از دیدن این صحنه صیحه کشید آرام و خفیف:

- خدا یا آهو از کجا فهمید باید از او کمک خواست ؟ او کیست؟

آن وحشی با دیه گرد، که باید کباب کوهستان من شود چگونه رام او شده است!

با بی اعتایی کمان کشید و کمین کرد در آن لحظه لرزید فکر کرد امام با اشاره چیزی می گوید:

صیاد صبر کن این آهو بچه ای دارد مثل تو و کسان دیگرشما خیل خام وشیرشب خوردگانید. برای چند سال زندگی به اما متان سم می دهید و در تاریکی نفس خودتان به آهو تیر می زنید زندگی را زنگال زده اید و ...

      مرد کمان دار هیچ گاه  نفهمید اشارات امام را که گوشت خواری چقدر مکروح و دل آزار است فقط آن لحظه کمان را کنار گذاشت  که فکر کرد امام، ضامن همان آهوی مخصوص شده است!

 

ادامه دارد

      

          

 

 

       

 

 

|+|نوشته شده در 87/01/24 ساعت 7 توسط علي اكبر.ر. آل مولا |

آهو در هیاهو

 

 

آهو در هیاهو

 

 

 

می شد. مادر. عین دسته جارو دمش را تکان داد. مادر می شد باید مانند مار می پیچید تا مادر شود. آن روز ها پا به ماه و شکم نزدیک زا بود! شویش اورا ترک کرده بود نکرده بود اسیر دام شده بود. شویش عین او جوان بود در یک شب سرد، در دل جنگل آرام آهوی جوان به او معاشقه تحمیل می کرد با شاخش به او زده بود او تقلا کرده بود شویش دنبال کرده بود از ترس به دلش گذشته بود که باید در مقابل نر؛ نرم شد. تسلیم اوشد از وی بار گرفت آن بار، بر داد و سنگینش کرد باید آن میوه را به زمین می گذاشت.

           و حالا درد زادن زلزله وار، به تنش چنگ زده بود خرچنگ درد درست در کمرش چنگ دنداخته بود. خوابید پاهایش را با لا گرفت زور آورد از درونش چیزی رها شد

خودش راحت شد. مووو مو ....

      صدای بزغاله اش بود. به زحمت برخاست به بچه اش نگاه کرد عین خودش رعنا بود چشمان سیاه و مژگان نیزه ای داشت نگاهش کال و معصوم بود گوش های کوتاه و غنچه ای اش یاد بابایش را تداعی کرد مادر به فکر عمیق فرورفت خاطراتش مار مانند به ذهنش نیش می زدو می جنبید.

     به دام افتاده بودند صیاد سیاه سیما گردن اورا گرفته بود شویش را با تناب بسته بود سگ صیاد از غرور پارس می کرد بوی گوشت صید را حس کرده بود از رانش خون می چکید جای آرواره های سگ بود صیاد آنهارا به سوی آبادی می کشید مردم آبادی دسته دسته می آمدند به صیاد با نگاه تایید و تشویق می دیدند که آهو اسیرآورده بود آدم زاد زیاد بود این ها بود که در گردنه آهوان اسیر می شدند و نسل شان گم می شد! در میان آدم زادگان دخترکان بودند که شبه آنها حرکات چالاک و چشمان سیاه داشتند!

    آن شب با خر هم خوراک شدند به علف نگاه نکردند از خوی بی پروا و خرفت خر مکدر شدند چیزی نمانده بود بچه اش را صدق کند تاسحر سر رسید چشمش به استخوان های تازه افتاد به شویش نشان داد! به دندانهای آدم زاد دیدند لب و لوچه شان شبه سگ نبود چرا گوشت خوارند؟! آنها که به گیاه خواران می مانند. غافلان غمناک به فکر فرورفتند که درون این موجودات دوپا، سگان درنده ای هستند نه که گوشت خوار دنیا خوارند. در آن حال که چشمانشان به غم، غروب کرده بود دست صیاد گردن شویش را فشرد تا به هوش آمد دید شویش زیر سایه صیاد افتاده بود! لحظه بعد خون در گلویی گلابی وار آهو غلغل زد و جاری شد!....

       ادامه دارد

 

       

 

|+|نوشته شده در 86/12/11 ساعت 15 توسط علي اكبر.ر. آل مولا |

 

خسرو سیارگان

 

پدیدار شدند. ار با بان پی بر سینه دشت پی می کوبیدند. خاک تفتیده بیابان را می پراکندند. بر سکوت چند ماهه صحرا نوا انداخته بودند زنگ شتران به وزن حجاز می خواند! قرنگ رنگ رنگ ...

    شتران تشنه کله های خواب آلود خود را می تکاندند تن های خسته خود را بدشت می کشیدند و برای آبی که نبود به هر سو چشم می زدند.

   مردان عرق آورده بودند. تنها یکی شان شمشیر حمل می کرد وهمو پرچمی داشت که در رهگذر باد پرپر می زد. سعی می کرد از مرد کناری اش دور نشود گویا تمام دغدغه اش راحتی اوبود به او نگاه می کرد نور نگاه وی را که رود وار به هرسو جاری بود با حظ فرا وان جرعه جرعه به کام جان خودش می چکاند او را دید که قطره های عرق به گونه هایش شینه می کرد دستار را به آب آورد و تر کرد بر فراز سرو صورت او انداخته گفت:

ای هستی را بهترین جانم ار زانیت باد.

گوشه های دستار سپید از گذر باد می رمید و بال بال می زد او سا کت بود این سکوت از اولین جای آهنگ بر گشت آغاز شده بود! از آنجای که مضامیر الهام به وزن زبور به لحن داوود از حنجره فرشته وحی می خواند:

ای پیامبر این آخرین دیدار توست با سعی و صفا صفا ...

شمشیر بدست کاروان که همیشه کنارش بود می دا نست این حال وی از واقعه بزرگ آسمان خبر می دهد!

   کاروان دشت درشت و پهناور را پشت سر گذاشته بود؛ راه باریک و منحنی را آغاز کرده بودند شتران پا و پی را با هراس بر زمین می نهادند! کنار راه باریک ، زمین عین خم دهان باز کرده بود خم جام، جامی از زمین! گویا از روز الست این خم آسمانی به زمین هبوط کرده بود تا روز گاری  مردان تشنه را از حقیقت سیراب کند.

    مرد به کنارش دید متوجه شد که پهنای صورت اورا عرق تصاحب کرده و ردا را تنگ به سر کشیده! بی درنگ گام بر خاک نهاد چنگ بر افسار شتر او زد ناقه نالید و آرام بر زمین قرار گرفت.

    این اولین بار نبودکه اورا ابن گونه می دید. بارها و بارها این حال را در آن غار وحیانی به مشاهده نشسته بود صاحب سِرّ او بود. روزی پیامبر پاک به او گفته بود:

آنچه که می بینم، می بینی؛ می شنوم می شنوی. برای همین دانست که آن سروش آسمانی پیام آورده! آن روز از جام غدیر آب حقیقت به هر سوی جاری شد:

یا بوتراب مرا دریاب!

صدای صاف او بود که از نهان خانه عبا بر می خاست. پیش رفت. سینه به سینه او چنانکه گرم گاه سینه او را حس کرد سینه اش بوی معراج می داد گویا پرنده وحی تازه لانه را ترک کرده بود! با پارچه سپید عرق، از صورت او سترد.

   پیامبر خوش حال بر خاست آن روز برای سخن دیگر برانگیخته شده بود. کار وان سالار ندای حرکت سرداد. بر خلاف انتظار، پیامبر صلای توقف زد:

هلا هلا به کجا می روید باز آیید.

همه مبهوت ماندند! که پیامبر چه پیام مهیم دارد که در این گرمای هوا و خستگی؛ امر توقف سر داده است!

   مردم افسار ناقه هارا رها کردند حلقه حلقه جمع شدند در آن بزم محبت، دور جام غدیر صف کشیدند. اعرابی پر تن و توش از جهاز شتران منبری برافراشت پیامبر برآن شد و استوار ایستاد. بوتراب را به کنارش خواند او گفت و بوتراب در کنارش بود. بوتراب چنان بود که گوی سحَر طرا وتش را از او وام گرفته است. باد بیا بان مست مو هایش شده بود آرامش وقارش به صحراو صخره می مانست مانند سپیدار موزون ایستاده بود! و گفتار پیامبر را گوش می داد. در آخر پیامبر پنجه بر کمر گاه اوزد و تمام دست بلند کرد. یاران او در ان سر زمین راز آمیز خوب دیدند که علی بر فراز دست پیامبر تا آسمان رفته است! و علی خسروانه به همه هستی می نگرد!

    در این حال بود که پیامبر با صدای هر چه بلند تر گفت:

هر که را مولای اویم، علی مولای اوست؛ امروز دین بشر را کامل کردم ...

 

باز نویسی:

 

30/8/86

 

   

 

|+|نوشته شده در 86/11/27 ساعت 18 توسط علي اكبر.ر. آل مولا |

 

رازی که نی نگفت

 

ای که پیچید شبی در دل این کوچه صدایت

یک جهان پنجره بیدار شد از بانگ رسایت

 

امروز ها آهنگ دلها همه جا، جاریست. دل، دل، ددل ددل دل ...

دلم زمان را پس زده درست به زمان خودت قرار گرار گرفته است. یعنی

 دل برده ای زدستم. یاللعجب گویا این دل من است که درگوشه نیزار

قرار گرفته است. اولین بار است که می شنوم نی ها صفحه صفحه

صحف می خوانند:إِذَا وَقَعَتِ الْوَاقِعَةُ لَيْسَ لِوَقْعَتِهَا كَاذِبَةٌ...

چه شده است؟ امروز چه خبر است؟ که چنین نفیر خون می خوانید؟! ا گر یک پرده دیگر بخوانید نیستان را به آ تش می کشانید. بس کنید امروز ناله برشما نهادینه شده است. رازی که نی نگفت رفت جای دیگر باید رفت نه باید از نی بپرسم که رموز حیات را نی ناله می کند.

اکنون آشکار شده ای خدایا این چه جلوه ایست این چه اسپ است که سفیر آسمان شده و ماه را به زمین کشانده! این ماه مشک بدوش این جا چرا؟ این قامت قیامت، این نسخه محشر و این تشنه آب آور.

یک لحظه فقط یک لحظه از آن هیبت هستی ایستاد و سکوت بر پرده صدا ها گم شد و نیزار عین زلف زلزله زده به هم تاب می خور دند و به تو زل می زدند:

کیست این شیر که با شور شکار آمده است

این ابر مرد، که بر شیوه «باز» آمده است

اوکه از گرده عرش گرد بلا می چرخد

مگر خداست که با حجله راز آمده است

نا گهان سایه ها سر بر می دا رند. ار تش ابلیس هل هله می کنند و تو آرام آرام با زلف زلفقار به هر سو اشاره می کنی و آنها روباه وار با چهره های مسخ شده به هر سو محو می شوند. با همین اشارتهای شمشیر طوفان را تصرف می کنی! گو یا رعد و برق سرعت را از تو به وام گرفته اند با همان سرعت حیدری صولت فرس را به فراخی آب می رانی و نیزار ارغنون عباس و آب را ساز می کنند. تلاقی دجله و دریا تما شا یست می خواهی دجله را به ساحل لب هایت بیاوری « فذکرعطش الحسین. »

در آینه آب هسته هستی خودت را بهانه حیاتت را می بینی در برهوت بیا بان و در تب تشنگی گداخته است! آب را پس می زنی بر مر کب رکاب می زنی و در ان حال هر که تورا دید و گفت: باد کجا می برد برگ گل سرخ را.

سایه ای از داخل دخمه ضربه می زنددیگری از آب کنی که کمین کرده بر می جهد دست دیگرت شاخه وار از درخت بدنت جدا می شود. دیو دیگر که از نسل آهن است عمود آهنی را بالا می بردوتو پرپر می شوی این طنین صدای توست که برادر را می خواند! «یا اخا ادرک اخاک »با آمدن او رمه روباه به دشت پراکنده می شوند نور به نیزار رنگ دیگر زده است این نیزار است که پیش قدم های او خمیده اند!

وقتی دست تورا در راه دید شانه هایش شهید شد دیگر لازم نبود این خرمله های بیا بانی به بقلبش تیر بزنند چون تیر غم تو از هر چیز کاری گر افتاد و او خم شد از خُم کف دست تو چه نوشید که خمار بر آمد؛ رازی که نی نگفت.

آن نور شیرین حرکات تا آخر جمیل جنگید در وا پسین لحظه غبار غروب او چه زیبا بود که بر محمل مرگ نشست با نوای «هل من ناصر ... » از سرای اولاد آدم کوچید!

|+|نوشته شده در 86/10/30 ساعت 11 توسط علي اكبر.ر. آل مولا |

مدبنه الشکم

مدینه الشکم

 

قانون شهر شکم این باشد که همه چیز را به نفع شکم خواهند! و مزیدن هرنوع اطمه و اشربه را اعم از طعام الحمار ( آبجو ) و از لحم الخنزیر به دستور کار گیرد. پار لمانش را طویله خوانند! به علت اینکه اغذیه را بیش از اندازه خورند. عدالت را به رسمیت نشناسندگاه از کاغذ سنگر سازند گاه از کلاش. ولایات دور دست چون «سرپل» را به حال خود رهاکنند « تاکسی» آن شهر تا هنوز گاری باشد.

 

همه امکانات را ببدخشان برند چرا که شاعر سروده است:

 

           خط فرنگی خال هندی لب «بدخشانی» بود

          یار من چیزی  که  کم  دارد  مسلمانی  بود

 

و از سوی دیگر خاجه خایف برهان الدین اهل آن باشد.

 

                                            خلقت شکم

 

     ناقلان نقال گویند چون دادار بزرگ روح بر آدم دمید اندام آدم را بر او عرضه کردند الله اعلا و اجل بر همه اعضا نظر افکند همه را صاحب هنر دید بهمه نمره شایسته و منا سب داد شکم را پر سان کرد:

 

- توچه؟

 

خزندگان شک، دراو چگن شده بود. به بی هنری از در بار ربوبی فرار کرد فرشته ای فرهنگ صفری را که لایق وی بود به سویش پرتاب کرد. آن صفر تا قاف قیامت به صورت « ناف » ماندگار شد!  

 

 

 

 

 

 

|+|نوشته شده در 86/04/22 ساعت 9 توسط علي اكبر.ر. آل مولا |

آخرین نوشته ها



قلب قلم


آهو در هیاهو


مدبنه الشکم